|
روزگاری رازِ زیبایی زنبقها را نمیدانستم! دستم به دستگیرهی دل سپردن نمیرسید! چشم چکامههایم ضعیف بود! پس با عینک ِ عشق به آسمان نگاه کردم! به باغ و بلوغ ِ بوسه و بیحصاری ِ آواز! به پولک ِ سرخ ماهی تنگ! به چهرهام در آینه ترکدار! نگاه کردم و دانستم! دانستم که جهان، کوچکتر از کره درس جغرافی دبستان است! دانستم که کلید ِ تمام قفلهای ناگشودهی دنیا، همه این سالها در جیب من بود و بیخبر بودم! دانستم که میشود با یک چوب کبریت، خورشید ِ عظیمی را در آسمان روشن کرد! دانستم که گذشتن از گناه ِ روزگار آسان است! بخشیدن ِ خشم ِ شعله بر پرِ پروانه و آمرزش ِ زنبورهای گزندهی عسل آسان است! حالا از پس همین عینک به زندگی نگاه میکنم! در پس همین عینک چشم به راه تو میمانم! در پس ِ همین عینک میگریم و روزی، در پس ِ همین عینک خواهم مرد! ای! قاریان ِ خاموش ِ گریههای من! دیگر از دوری ِ دستها و ستارهها زاری نکنید! من در تب و تاب این ترانههای تنهایی، به جای تمام شما گریه کردهام!؟ " یغما گلرویی " + نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 19:26 توسط امین |
|
| ||||||