تبليغاتX
** خدایا: مرا قلبی ببخش که برای دیگران بتپد با اشک دیگران اشک بریزد از شادی دیگران شاد شود و رنج دیگران را رنج خود بداند قلبی که مرا با تمامی آفرینش پیوند زند ** خدايم!به تو عشق مي ورزم.تو را بيش از هر چيز ديگري در اين دنيا دوست مي دارم.چنان به تو عشق مي ورزم كه سرمست و بي خود مي شوم. خدايم!مرا عشق پاك و خلوص و عبوديت عطا كن.متبركم كن تا دنيا با تمامي غم ها و خوشي هايش، زشتي ها و زيبا يي هايش،مرا نفريبد. ** خدايم!خانه قلب من كوچك است آن راچنان فراخ كن كه پذيراي تو باشد.خانه قلبم ويرانه است،آن را مرمت كن تا در خور تو شود.خانه قلبم آلوده است،آن را پاك و مطهر گردان.عميق ترين آرزوي من زماني برآورده مي شودكه تو هميشه و هميشه در سراي قلبم ساكن شويو من هر روزم را در حضور پر نور تو سپري كنم. پس بارالها مرا در انتظار رسيدن به اين آرزو مگذار ** جانا حديث حسنت در داستان نگنجد * رمزي ز راز عشقت در صد زبان نگنجد* سوداي زلف و خالت در هر خيال نايد * انديشه وصالت جز در گمان نگنجد* هرگز نشان ندادند از كوي تو كسي را * زيرا كه راه كويت اندر نشان نگنجد* آهي كه عاشقانت از حلق جان برآرند * هم در زمان نيايد هم در مكان نگنجد* آنجا كه عاشقانت يك دم حضور يابند * دل در حساب نايد جان در ميان نگنجد* اندر خمير دلها گنجي نهان نهادي * از دل اگر برآيد در آسمان نگنجد* عطار وصف عشقت چون در عبارت آورد* زيرا كه وصف عشقت اندر بيان نگنجد *


ذکر یار

ذکر یار

 

سلام

عمر آدم مثل برق و باد میگذره ...

هی ...خدا ...

انگار همین دیروز بود متن حلالیت طلبی و می نوشتم ...

آره ۲ ماه گذشت و آموزشی خلاص ...

----------------------------------------------------------------------------------

شاخه سبز خیال فرا رسیدن ماه رمضان را به همه تبریک میگمشاخه سبز خیال

خدا رو شکر می کنم که این فرصت رو دوباره به دست آوردم تا ماه رمضان سال ۱۳۸۸ رو هم درک کنم ...

خدایا توفیق بندگی و پاک بودن و خودت بهم بده

دوستان خوبم بیاید برای هم دعا کنیم . برای پدر و مادر و اطرافیان و ...

بهترین ها رو برایتان از خداوند بزرگ و مهربان خواهانم

امین

۱۳۸۸.۰۶.۰۱

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 16:11 توسط امین |


 

 

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

 

شهريار

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 23:55 توسط امین |


 

 

مورچه ها در سراسر دنیا دیده می شوند و تعدادشان بسیار زیاد است وليكن  زندگی مورچه ها سرشار از  فلسفه است و بیایید با هم چند نمونه از آن را مرور کنیم و بیندیشیم و ..............

مورچه ها:

1.بسیار پرتلاش اند.

2. راههای گوناگونی را جستجو می کنند.

3. از مانع عبور می کنند؛ هر اندازه بزرگ یا خطرناک باشد.

4.اگر عبور از مانع ممکن نباشد، مانع را دور  می زنند.

5. تا به هدفشان نرسند، دست از راه رفتن بر نمی دارند ؛ حتي در سر بالائي هاي مسير  مي افتند ولي دوباره ادامه ميدهند و بيشتر سعي و تلاش ميكنند .

6. بااحتیاط اند.

7. اتحاد دارند؛ هیچ کدام تنها با دشمنان نمی جنگند.

8.زندگی دستجمعی دارند و هیچ مورچه ای تنها زندگی نمی کند.

9. با هم  و در کنار هم و با تقسیم کاری شگفت انگیز زندگی می کنند.

10. روح صرفه جویی دارند؛ آنها هیچ وقت تمام آذوقه زمستانی را نمی خورند و همواره در لانه خود غذای چند سال آینده را آماده دارند. با این روش، در زمستان سرد و سخت، غذای کافی دارند.

11. عاشق آفتاب اند. در زمستان، هنگامی که هوا آفتابی می شود، آنان بیدرنگ از لانه گرم خود بیرون می آیند.

12- در اثر ممارست آنقدر ورزيده شده اند كه گويند قويترين موجود روي زمين است زيرا كه چندين برابر وزن خود را ميتوانند از روي زمين بلند كند .

بله، مورچه های کوچک به انسان فلسفه زندگی می آموزند! مورچه ها با عمل خود به ما نشان می دهند که هرگز ناامید نشویم؛ محتاط باشیم؛ با آرزو مأنوس شویم؛ تمام توانمان را برای موفقیت به کار گیریم؛ قدر نعمتهای خدا را بدانیم؛ صرفه جو باشیم؛ از کنار هم بودن لذت ببریم؛ با هم آینده را بسازیم؛ از تنهایی گریزان باشیم؛ منافع جمع را بر منافع خودمان ترجیح دهیم و حال نظر شما چيست ؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 11:53 توسط امین |


  

اکنون باغ بهارزده ، باغ جان گرفته از نفسهای مسیحایی بهار دلها رمضان پربرکت خدا، آسمان را می نگرد که گاه به رگباری کوتاه از ابرهای رحمتی که به دست نسیم از راه می رسند ، اشک در آیینه چشمانش جوانه می زند.

اکنون بهار حیات آخرین رمضان ، آخرین نوازش ها را بر سر باغ می کشد. آخرین نفسهای مسیحایی را در او می دمد. دیری نخواهد پایید که وقت خداحافظی فرا رسد، شاید هم اکنون فرارسیده است و همین بغضی بر گلوی باغ می نشاند، دل آسمان می گیرد و باران اشک می بارد و از گوشه چشم برگها و شاخه ها جاری می شود. یاد اعجاز سبز بهار رمضان ، دل باغ را به وجد می آورد ، جهان نشاط می گیرد ، آسمان به قرار می رسد و خورشید گیسوان طلایی اش را بر شانه های باغ می افشاند. اینک صدای رودخانه که با دهانی کف آلود به مستی آواز سر داده و سرودخوانان می گذرد ، در فضا طنین انداز است.

جویبار با چراغهای حباب بر سر می رود که به رودخانه بپیوندد. به رودخانه که یاهوکشان سرود سر داده است : «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش» اکنون آخرین روز بهار رمضان است و یاد خداحافظی ، دلهایمان را بی قرارانه در قفسه تنگ سینه هایمان به تپش درآورده است.

امشب آخرین یشتها ، گاثه ها ، سفرها ، سوره ها ، دعا ، کلمات مقدس ، نیایش ها و غزلها در اشتیاق دریا خوانده خواهد شد. امشب دل بی قرارمان یک بار دیگر اشک خواهد بارید و از آن حضور بیکران برای یک مهمانی دیگر وعده خواهد گرفت ؛ وعده ای سبز ، برای ضیافت بهشتی ، ضیافت دوست.

سحر فردا یکی یکی از خانه ها بیرون خواهیم زد ، روزه داران چون دانه دانه دانه های زلال باران ، در کوچه ها به هم خواهند رسید. در خیابان های شهر جاری خواهند شد و در میدان بزرگ مصلا ، در فضایی به وسعت فطرت و آفرینش ، بازگشت به سرشت نخستین را، در خیزابه ای بلندقامت خواهند بست و وصال آن یگانه اقیانوس بیکران را شراب تکبیر سر خواهند کشید. خدایا! فطر از فطرت است و فطرت ما را به اولین روز آفرینش برمی گرداند. آنگاه که جبریل را فرستادی ، تا از خاک زمین مشتی برگیرد و تو خمیره آدم را در بین طائف و مکه به 40 روز سرشتی ،

آفریدگارا تو مرا آفریدی تا نامهای تو را یاد بگیرم ، و تو را به هزار و یک نام مقدس فرابخوانم و
با یاد و نام تو صدای عاشق تو را جاودان بر گنبد گیتی مکرر بدارم.

خدایا ، مهربانا ، پروردگارا ، دوستا و آفریدگارا! نیک می دانستی که از خاک بودنم مرا از پرواز باز خواهد داشت و از آنجا که دوستم داشتی ، رهایم نکردی.

بهار رمضان را در چرخش ایام بر سر راهم قرار دادی ، تا سر و تن ، دل و جان ، و خویشتن خویش را در بارش باران های رحمت تو ، باران های رحمت رمضانی ات ، از هرچه آلودگی و سنگینی و گردوغبار ، بشویم و پاک کنم.

تو مرا به مهمانی ات فراخواندی ، تا در برابر نگاهت ، در حضور باشکوه و مهربانت ، در بارگاه معنوی ضیافت نورانی ات ، دوباره به یاد فطرتم ، خود خود خودم بیفتم ، از وابستگی ها ، دلبستگی ها ، شبکه رکودآور روزمرگی ها ، بگذرم و روح تنها و دل مظلومم را ، در آن اعماق در آن انتها بیایم و در آن سویدای دلم ، با فطرت نخستینم ، با آینه ای که در برابر خوبی ها و پاکی ها و خودت داشتم ، به نماز فطر تو بیایم.

خداحافظ ای ماه زلال بارانی ، ای ماه نسیم های بهشتی ، خداحافظ ای ماه کوزه های کوثری ، ای ماه زمزمه های حیدری ، خداحافظ ای ماه طلوع ، اشراق ، نور و رهایی ! تو امروز می روی اما بدان دل به فطرت رسیده من ، تا حضور دوباره تو اشتیاق سبزش را به ذکر و تسبیح به شکوفه خواهد نشاند.


دکتر صابر امامی؛ روزنامه جام جم

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 2:15 توسط امین |


 

از آن سه تن، دو تن را برگزيده بود و در انتخاب سومى مانده بود.

فهرست بلند بالايى را كه تهيه كرده بود، دوباره مرور كرد. از بالا به پايين... از پايين به بالا!

شاهين اقبال بر شانه چه كسى بايد مى‏نشست؟ اين سؤالى بود كه او خود نيز پاسخش را نمى‏دانست. چرتكه‏اى انداخت در ذهن خويش؛ هر اولويتى مهره‏اى چوبى بود كه به سود كسى اين سو و آن سو مى‏شد. راستى چرتكه ديده‏ايد؟

سرانجام رسيد به يك انتخاب؛ نام سومين تن!

انتخاب آن دو تن كش و قوسى نداشت. نام اين سومى را به دلش انداختند. چگونگى‏اش را فهميد، چرايى‏اش را نه! مى‏گوييد فلانى چه مى‏گويد؟!

اندكى صبر كنيد. همه چيز را برايتان خواهم گفت.

***

بيست و دوم بهمن سال 79 بود. سرپرست بعثه رهبرى و رئيس حجاج ايرانى براى شركت در يك همايش بين‏المللى رفته بود به جمهورى آذربايجان.

رايزن فرهنگى كشورمان از فرصت پيش آمده، حُسن استفاده را كرد و اجازه خواست سه نفر از شخصيت‏هاى علمى - مذهبى اين كشور، مهمان آن سال بعثه رهبرى در مراسم حج باشند.

با اين تقاضا موافقت شد و انتخاب اين افراد به عهده رايزن فرهنگى قرار گرفت.

دوتن را برگزيد و در انتخاب سومى ماند!

اشتياق او در انتخاب خويش، كمتر از كسانى نبود كه در آن سال مهمان خانه خدا بودند.

ناگهان برقى در ذهنش جهيد. گفتم كه؛ نام اين سومى را به دلش انداختند!

علىِ...، دانشجوى رشته زبان انگليسى و عربى دانشگاه خزر باكو! پژوهشگرى باهوش، متدين، فعال و علاقمند به علوم اسلامى... و از همه مهم‏تر غيرتمند در تبليغ مكتب اهل بيت.

بار ديگر به اين انتخاب فكر مى‏كند. خاطره مناظره‏هاى او را با وهابيان از ذهن مى‏گذراند و بى‏اختيار، حميت او را در دفاع از عقيده خويش در دل مى‏ستايد.

هر چه بيشتر مى‏انديشد، در تصميم خود بر انتخاب او مُصرتر مى‏شود.

او را مى‏خواند و از اين دعوت ويژه با او سخن مى‏گويد. مگر انسان در طول زندگى چند بار اين گونه دعوت مى‏شود؟

از زبان خودش بشنويد:

على آقا! خوش آمدى.

من از بدو آشنايى‏ام با شما، ديدارهاى متعددى با شما داشته‏ام و هميشه از اين همراهى و مصاحبت احساس لذت و مسرت كرده‏ام؛ اما امروز مى‏خواهم مژده‏اى به شما بدهم.

(على آقا سر به زير مى‏افكند، قلبش به شدت مى‏تپد و بى‏آنكه كلمه‏اى بر زبان براند، اشتياق خويش را به شنيدن اين مژده از برق چشمانش مى‏فهماند.)

- من مى‏خواهم از طرف بعثه رهبرى جمهورى اسلامى ايران، شما را براى انجام مناسك حج امسال دعوت كنم. شما امسال مهمان ويژه كاروان ايرانى‏ها هستيد.

خبر تازه‏اى نبود. شوكه نشد و آمادگى خويش را تنها با قطرات اشكى كه با سوز و گداز بر گونه ريخت اعلام نمود.

گذاشت سير گريه كند. آنگاه مجال داد كه حكايت رازى ناگفته را با او باز گويد:

«در شام مبارك نيمه رمضان، ميلاد با بركت امام مجتبى‏عليه‏السلام، حضرت على‏عليه‏السلام خودشان مرا براى حج امسال دعوت كردند.»

گريه‏اش شديدتر شد و اندكى كه گذشت، به هق هق افتاد.

دعوت كننده نمى‏داند چه كند! عنان كار را به دست خود او مى‏سپارد كه از دعوت مولاى خويش بگويد:

روز چهاردهم ماه مبارك رمضان بود. بعد از نماز ظهر با عده‏اى از وهابيان بحثمان شد. آنان مطالبى مى‏پرسيدند و من پاسخ مى‏دادم. قدرى هم از فضايل امام على‏عليه‏السلام با آنان گفتم. يكى از آنها خيلى عصبانى شد و سرم داد كشيد...

تو اين همه از غيرت على مى‏گويى؛ پس چگونه بود كه همسرش را پيش چشمش...

دنيا دور سرم چرخيد. گويا تمام بدنم گُر گرفت. ناخودآگاه عقب عقب رفتم و از شدت ناراحتى سرم را به ديوار تكيه دادم. احساس مى‏كردم تاب و توان از كالبدم ربوده‏اند...

«شما هرچه مى‏خواهيد بگوييد. او تا آخرين نفس مولاى من است.»

از دانشگاه خارج شدم. قدرى قدم زدم. حالم بهتر نشد. به خانه رفتم و خود را سرگرم كارهاى مختلف كردم، باز تسكين نيافتم. اذان گفتند؛ بر سر سفره افطار نشستم؛ لقمه‏اى از گلويم پايين نرفت. نمازم را خواندم و با دلِ شكسته به بستر رفته، خوابيدم.

در خواب پنجره‏اى ديدم گشوده به رويم! دو شخص بزرگوار خطابم كردند: بيا برويم. گفتم كجا؟ من نمى‏توانم بيايم. گفتند بيا برويم. قدمى برداشتم و ناگهان خود را در نجف اشرف، ميان صحن و سراى على‏بن‏ابيطالب‏عليه‏السلام ديدم. روبه‏رويم كسى ايستاده بود؛ چون كوهى از وقار. اشاره كرد: ناراحت نباش، همه چيز درست مى‏شود. قرآن زياد بخوان.

اين كلمات چنان اثر عميقى بر جان من گذاشت كه احساس كردم جز از زبان مولايم على‏عليه‏السلام نيست. به جمال جميل حضرتش خيره شدم. پارچه سبزى آوردند، بر زمين گذاشتند و با دست مبارك چهار جمله بر آن نگاشتند: «لااله الا اللّه، محمد رسول اللّه، على ولى اللّه، انت اخى.» از آن كلمات شهادتين مى‏گذرم. اين جمله آخر كه: تو برادر منى، كوهى از اشتياق به جانم ريخت.

همان پارچه سبز را به من داده، فرمود: اين پارچه را به سرت ببند. من آن را گرفتم. نگاه ديگرى كرده فرمودند: «در حج امسال هم مهمان من هستى!»

من از آنروز در انتظار اجابت اين دعوتم!

***

به ذره گر نظر لطف بوتراب كند

به آسمان رود و كار آفتاب كند

حالا فقط او نمى‏گريد. اشك اين هم به گونه جارى است.

نمى‏دانم! شما بگوييد...

بر اول مظلوم عالم، ديگر چه كسانى گريه مى‏كنند؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 3:21 توسط امین |


 

وَ قَد سُئلَ اَینَ اللّهُ ؟! قالَ رَسولُ اللهِ: عِندَ المُنکَسِرَةِ قُلُوبُهُم.

 

میزان الحکمه، ج 3، ص 1156، ح 3820.

 

شرح حدیث: فکر می‏کنی خدا واقعاً کجاست؟! آن دورها، توی آسمان های دورِ دور؟! یا همین نزدیکی ها، همین دور و برها؟!

آن روزگار هم کسی به دنبال خدا می گشت، آمد نزد پیامبر(ص) و پرسید؛ یا رسول الله، خدا کجاست؟ پیامبر(ص) فرمودند: «خدا نزد شکسته دلان است». خوشا به حالت که خدا میهمان دل تو شده است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 18:56 توسط امین |


 

جسم خاكي‎، دل آسماني‎. تن سوزي و دل آرامي‎.

 شعبان مي‎رود و من‎ِ منتظر، روزه‎دار عاشقي مي‎شوم‎


كه از «واسع دعائي اذا دعوتك‎» مناجات شعبانيه


به ربنّاي سي غروب رمضان مي‎رسد.


پس هر غروب‎ بلند مي‎خوانم‎:


 «ربنّا لا تزع قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب‎ّ من لدنك رحمه انك انت الوّهاب‎».


 ماه دلدادگي ديگري در راه است‎.


 ماه نزول كتاب جاويدان و «اغفرلي تلك الذنوب العظام‎».


ماهي كه‎ براي درك شب قدرش به معرفت فاطمه (س‎) رو مي‎آورم‎.


 پس روزه‎دار عاشقي مي‎شوم كه از فراق گل‎ يار، گلاب قرآن و عترت را مي‎بويد.

  
 اي كه عَلي‎َ كل شي‎ء قديري‎،


 به اين عاشق دل خسته در مسابقة خشنودي ماه مبارك نظر كن


 كه قرب‎ تو آرزوي من است‎،


يا غايه الطالبين‎.

منبع : شاخه سبز خیال

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 1:5 توسط امین |


 

أَفضَلُ الصَّدَقَةِ، صَدَقَةُ اللسانِ، قیلَ یا رَسولَ اللهِ ما صَدَقَةُ اللِّسانِ؟ قالَ الشَّفاعَةُ تَفُکُّ بِها الاَسیرَ وَتَحقُنُ بِها الدَّمَ وَ تَجُرُّ بِها المَعروف إلی أَخیکَ وَ تَدفَعُ بِهَ الکَریهَةَ.

میزان الحکمه، ج 7، ص 3044، ح 10397.

 

شرح حدیث: با زبانت چه می کنی؟ جنگی به راه می اندازی تا از دور تماشاگر آن باشی؟! رفیقت را مسخره می کنی تا از خنده دیگران لذت ببری؟! دلی را می شکنی تا دل خودت را خنک کرده باشی؟! بعضی از ماها این گونه ایم.

و پیامبر(ص) فرمودند: «بهترین صدقه، صدقه زبان است، پرسیدند صدقه زبان چیست؟ فرمود: میانجیگری کردن که موجب آزادی اسیری شود، خونی به ناحق نریزد، پیش‏آمد ناگواری دفع شود، و به مسلمانی خیری برسد.»

 

                             (کوله پشتی زندگی، قنبرعلی تیموری، صفحه 35)

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 15:45 توسط امین |


X

ای غربت صداقت

من بودنم را در همان نگاه اول و

همان سلام اول متوقف کرده ام

آخر تمام بودنت میان یک سلام و

خداحافظ جای گرفته است

پس من به همان سلام بسنده

می کنم تا هیچ گاه پایانی در کار

نباشد

نجوایم کن مهربان


صفحه نخست
پست الکترونيک



پيوندهاي روزانه

عطر انتظار
گفتارهای حکیمانه
کاروان بهشتیان زمین
زندگی با خنده
::::. پريشانگرد .::::
غرفه ناز
آستان مقدس امامزادگان چهل اختران انجدان اراک
::.امام زمان (عج).::
مهندس آي كيو
هميشه عقايد ما صحيح نيست
تک سوار عشق
دل آبی به دنبال دلهای آبی
.:: آئین مهر ::.
ستاره درخشان شب
روزهای عاشقی
پدر مهربون
و خدایی که در این نزدیکی است ...
مهدی زهرا
چهارده منتخب
پرواز روح
گیسو کمند
حرف هایی از جنس ایرانی
اتاْمرون
یاسین
آموزش هندی و انگلیسی
پیامبر اعظم
شب قدر
("(." ویبره ".)")
معرفت دینی
یا امام حسن مجتبی
آسمونی
ترنم اندیشه
میکده من
استاد صمدی
سپيده دم
ساربان
خورشید ولایت
موهبت
شاخه سبزخیال
آرشيو پيوندهاي روزانه


فال حافظ
نوشته هاي پيشين

آبان 1388

شهریور 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
فروردین 1382


آرشيو موضوعي

شعر
عکس
دانلود
ادبی
صحبت های خودمانی
اجتماعی
مذهبی


پيوندها

نور و نار
حرف هایی از جنس ایرانی
مجله انتظار
::. پريشانگرد .::
پرتال مهندسین عمران

RSS