تبليغاتX
** خدایا: مرا قلبی ببخش که برای دیگران بتپد با اشک دیگران اشک بریزد از شادی دیگران شاد شود و رنج دیگران را رنج خود بداند قلبی که مرا با تمامی آفرینش پیوند زند ** خدايم!به تو عشق مي ورزم.تو را بيش از هر چيز ديگري در اين دنيا دوست مي دارم.چنان به تو عشق مي ورزم كه سرمست و بي خود مي شوم. خدايم!مرا عشق پاك و خلوص و عبوديت عطا كن.متبركم كن تا دنيا با تمامي غم ها و خوشي هايش، زشتي ها و زيبا يي هايش،مرا نفريبد. ** خدايم!خانه قلب من كوچك است آن راچنان فراخ كن كه پذيراي تو باشد.خانه قلبم ويرانه است،آن را مرمت كن تا در خور تو شود.خانه قلبم آلوده است،آن را پاك و مطهر گردان.عميق ترين آرزوي من زماني برآورده مي شودكه تو هميشه و هميشه در سراي قلبم ساكن شويو من هر روزم را در حضور پر نور تو سپري كنم. پس بارالها مرا در انتظار رسيدن به اين آرزو مگذار ** جانا حديث حسنت در داستان نگنجد * رمزي ز راز عشقت در صد زبان نگنجد* سوداي زلف و خالت در هر خيال نايد * انديشه وصالت جز در گمان نگنجد* هرگز نشان ندادند از كوي تو كسي را * زيرا كه راه كويت اندر نشان نگنجد* آهي كه عاشقانت از حلق جان برآرند * هم در زمان نيايد هم در مكان نگنجد* آنجا كه عاشقانت يك دم حضور يابند * دل در حساب نايد جان در ميان نگنجد* اندر خمير دلها گنجي نهان نهادي * از دل اگر برآيد در آسمان نگنجد* عطار وصف عشقت چون در عبارت آورد* زيرا كه وصف عشقت اندر بيان نگنجد *


ذکر یار

ذکر یار

 

880122-1.jpg

ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز /

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد

عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 15:53 توسط امین |


 


از جنگ بر می گردی،هیچ کس اما به استقبالت نمی آید.

هیچ کس نمیداند که به جنگ رفته بودی.با شکوه ترین جنگها اما همین است.

جنگی غریبانه ،جنگی تنها،جنگی بی سپاه و بی سلاح.

از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.

خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.

نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.

نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.

خط های ساده ای که بر پیشانی ات اضافه می شود.

و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود.

آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد.

آیینه ها اما دروغ می گویند.دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند،زیبایش می کند.

جوانی بهایی ست که در ازای دستخط خدا می دهیم.

دستخط خدا اما بیش از اینها می ارزد،کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد!


عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 10:21 توسط امین |


در این زمانه هیچ‌كس خودش نیست

كسی برای یك نفس خودش نیست

همین دمی كه رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا كه عین عشق پاك است

گره كه خود با هوس خودش نیست

خدای ما اگر كه در خود ماست

كسی كه بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی كه گرد خویش می‌تند تار،

اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست

مگس، به هركجا، به‌جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌كم كمی شبیه خود باش

در این جهان كه هیچ‌كس خودش نیست 

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست

تمام شد، همین و بس: خودش نیست

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 13:25 توسط امین |


 


روزگاری رازِ زیبایی زنبق‌ها را نمی‌دانستم!

دستم به دستگیره‌ی دل سپردن نمی‌رسید!

چشم چکامه‌هایم ضعیف بود!

پس با عینک ِ عشق به آسمان نگاه کردم!

به باغ و بلوغ ِ بوسه و بی‌حصاری ِ آواز!

به پولک ِ سرخ ماهی تنگ!

به چهره‌ام در آینه ترک‌دار!

نگاه کردم و دانستم!

دانستم که جهان،

کوچکتر از کره درس جغرافی دبستان است!

دانستم که کلید ِ تمام قفلهای ناگشوده‌ی دنیا،

همه این سالها در جیب من بود و بی‌خبر بودم!

دانستم که می‌شود با یک چوب کبریت،

خورشید ِ عظیمی را در آسمان روشن کرد!

دانستم که گذشتن از گناه ِ روزگار آسان است!

بخشیدن ِ خشم ِ شعله بر پرِ پروانه

و آمرزش ِ زنبورهای گزنده‌ی عسل آسان است!

حالا از پس همین عینک به زندگی نگاه می‌کنم!

در پس همین عینک چشم به راه تو می‌مانم!

در پس ِ همین عینک می‌گریم

و روزی،

در پس ِ همین عینک خواهم مرد!

ای!

قاریان ِ خاموش ِ گریه‌های من!

دیگر از دوری ِ دست‌ها و ستاره‌ها زاری نکنید!

من در تب و تاب این ترانه‌های تنهایی،

به جای تمام شما گریه کرده‌ام!؟


" یغما گلرویی "

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 19:26 توسط امین |


 

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...

001516.jpg

خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.

شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.

***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟


عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 5:40 توسط امین |


 

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم                     در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم 
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم                چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم 
آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم                   بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم 
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم       دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم 
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر         آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم 
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین   آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم 
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم                    من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم 
یارم به بازار آمده‌ست چالاک و هشیار آمده‌ست   ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم 
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی        کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم 

                                                        (مولوی)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 10:44 توسط امین |


 

بالا رفتن از سربالايي آسمان

 

كوچك بود و دنيايش تاريك. هيچ خورشيدي نداشت. نه آسمان مي خواست، نه بي تاب كوه بود و درخت و دريا بود. چشم هايش بسته، دست هايش گره كرده، در خود خزيده بود. خون مي خورد و جنيني خود را پاس مي داشت. بزرگتر شد و ديگر آن جهان كوچك را تاب نياورد. نفس مي خواست و آسمان و نوازش و لبخند. شيرش دادند، زيرا آنكه آسمان و لبخند و نوازش را مي فهمد، هرگز خون نخواهد خورد.

B11.jpg

*
هر جاده اي، بانگي است كه آدمي را به خود مي خواند؛ پس راه ها صدايش زدند و او راهي شد؛ و آنكه در راه است، مرغ هوا و ماهي دريا خود را نثارش مي كند. درخت هرچه به بار مي آورد و خاك هرچه مي روياند، به پايش مي ريزد. آسمان و زمين مي بارند و مي جوشند تا تشنگي اش را فرو نشانند و جهان لقمه اي مي شود در كام او تا گامي بردارد.

*
او رفت و رفت و راه ها به انتها رسيد. او رفت و رفت و جهان تمام شد.

او رفت و رفته رفته، تن اش را جان كرد و جانش را جان جان. و از آن پس جاده هايي بود كه توش و تواني ديگر مي خواست. راه هايي كه بايد بي پا و بي سر مي رفت. بالا رفتن از سربالايي آسمان و گذشتن از پيچ هاي ملكوت.

بسياري توان بالا رفتن نداشتند زيرا هميشه گرسنه بودند و هرگز لقمه اي از سفره آسمان نخورده بودند.
اما او شنيده بود كه فرشتگان از ديدار خدا توان مي گيرند، آنقدر كه مي توانند هفت آسمان را درنوردند. پس گفت: شايد آدمي هم اين گونه سير مي شود و دلير.

او بي تني اش را كنار سفره آسمان نشاند تا بي دهان و بي گلو، خوردن را بياموزد. پس به جاي آب، تشنگي مي نوشيد و به جاي آنكه مرغان طعامش شوند، طعم پرواز را چشيد و به جاي هر ميوه اي تنها از بار درخت معرفت خورد.

هزاران سال طول كشيد اما او سرانجام دانست كه نور، تنها نور خداوند غذاي انسان است.

عرفان نظرآهاري

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 10:12 توسط امین |


 

هفت سینی از سروش و سیمرغ و سرو و سیاوش

عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت. ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف! زنجیرهایت را پاره کن که زنجیر، سزاوار دیوان است، نه آدمیان که آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان.
او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد.
فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور انداخت.

b15.jpg

پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد، با صدای بابونه و باران با صدای جویبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند.

***
عموی زنجیرباف، زنجیرهای پوسیده و خودِ کهنه اش را دور انداخت؛ و از جهان نام تازه ای طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کردیم.

***
نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.

اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.

مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.

مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.

مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّّّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.

مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.

مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.

مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.

مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.

سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.

***

مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین
می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید.

عرفان نظرآهاری

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 16:43 توسط امین |


X

ای غربت صداقت

من بودنم را در همان نگاه اول و

همان سلام اول متوقف کرده ام

آخر تمام بودنت میان یک سلام و

خداحافظ جای گرفته است

پس من به همان سلام بسنده

می کنم تا هیچ گاه پایانی در کار

نباشد

نجوایم کن مهربان


صفحه نخست
پست الکترونيک



پيوندهاي روزانه

عطر انتظار
گفتارهای حکیمانه
کاروان بهشتیان زمین
زندگی با خنده
::::. پريشانگرد .::::
غرفه ناز
آستان مقدس امامزادگان چهل اختران انجدان اراک
::.امام زمان (عج).::
مهندس آي كيو
هميشه عقايد ما صحيح نيست
تک سوار عشق
دل آبی به دنبال دلهای آبی
.:: آئین مهر ::.
ستاره درخشان شب
روزهای عاشقی
پدر مهربون
و خدایی که در این نزدیکی است ...
مهدی زهرا
چهارده منتخب
پرواز روح
گیسو کمند
حرف هایی از جنس ایرانی
اتاْمرون
یاسین
آموزش هندی و انگلیسی
پیامبر اعظم
شب قدر
("(." ویبره ".)")
معرفت دینی
یا امام حسن مجتبی
آسمونی
ترنم اندیشه
میکده من
استاد صمدی
سپيده دم
ساربان
خورشید ولایت
موهبت
شاخه سبزخیال
آرشيو پيوندهاي روزانه


فال حافظ
نوشته هاي پيشين

آبان 1388

شهریور 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
فروردین 1382


آرشيو موضوعي

شعر
عکس
دانلود
ادبی
صحبت های خودمانی
اجتماعی
مذهبی


پيوندها

نور و نار
حرف هایی از جنس ایرانی
مجله انتظار
::. پريشانگرد .::
پرتال مهندسین عمران

RSS