|
“در مسير راه زندگي، هرگز آن قدر تند نران كه شخصي براي جلب توجهت، آجر به سوي تو پرتابكند”. خیلی محتاج دعای شما خوبان هستم + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 2:11 توسط امین |
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 2:7 توسط امین |
خاطره ، عشق ، دلتنگی دلتنگی خودش سعادته
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 14:23 توسط امین |
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 0:52 توسط امین |
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 23:5 توسط امین |
اکنون باغ بهارزده ، باغ جان گرفته از نفسهای مسیحایی بهار دلها رمضان پربرکت خدا، آسمان را می نگرد که گاه به رگباری کوتاه از ابرهای رحمتی که به دست نسیم از راه می رسند ، اشک در آیینه چشمانش جوانه می زند. اکنون بهار حیات آخرین رمضان ، آخرین نوازش ها را بر سر باغ می کشد. آخرین نفسهای مسیحایی را در او می دمد. دیری نخواهد پایید که وقت خداحافظی فرا رسد، شاید هم اکنون فرارسیده است و همین بغضی بر گلوی باغ می نشاند، دل آسمان می گیرد و باران اشک می بارد و از گوشه چشم برگها و شاخه ها جاری می شود. یاد اعجاز سبز بهار رمضان ، دل باغ را به وجد می آورد ، جهان نشاط می گیرد ، آسمان به قرار می رسد و خورشید گیسوان طلایی اش را بر شانه های باغ می افشاند. اینک صدای رودخانه که با دهانی کف آلود به مستی آواز سر داده و سرودخوانان می گذرد ، در فضا طنین انداز است. جویبار با چراغهای حباب بر سر می رود که به رودخانه بپیوندد. به رودخانه که یاهوکشان سرود سر داده است : «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش» اکنون آخرین روز بهار رمضان است و یاد خداحافظی ، دلهایمان را بی قرارانه در قفسه تنگ سینه هایمان به تپش درآورده است. امشب آخرین یشتها ، گاثه ها ، سفرها ، سوره ها ، دعا ، کلمات مقدس ، نیایش ها و غزلها در اشتیاق دریا خوانده خواهد شد. امشب دل بی قرارمان یک بار دیگر اشک خواهد بارید و از آن حضور بیکران برای یک مهمانی دیگر وعده خواهد گرفت ؛ وعده ای سبز ، برای ضیافت بهشتی ، ضیافت دوست. سحر فردا یکی یکی از خانه ها بیرون خواهیم زد ، روزه داران چون دانه دانه دانه های زلال باران ، در کوچه ها به هم خواهند رسید. در خیابان های شهر جاری خواهند شد و در میدان بزرگ مصلا ، در فضایی به وسعت فطرت و آفرینش ، بازگشت به سرشت نخستین را، در خیزابه ای بلندقامت خواهند بست و وصال آن یگانه اقیانوس بیکران را شراب تکبیر سر خواهند کشید. خدایا! فطر از فطرت است و فطرت ما را به اولین روز آفرینش برمی گرداند. آنگاه که جبریل را فرستادی ، تا از خاک زمین مشتی برگیرد و تو خمیره آدم را در بین طائف و مکه به 40 روز سرشتی ، خدایا ، مهربانا ، پروردگارا ، دوستا و آفریدگارا! نیک می دانستی که از خاک بودنم مرا از پرواز باز خواهد داشت و از آنجا که دوستم داشتی ، رهایم نکردی. بهار رمضان را در چرخش ایام بر سر راهم قرار دادی ، تا سر و تن ، دل و جان ، و خویشتن خویش را در بارش باران های رحمت تو ، باران های رحمت رمضانی ات ، از هرچه آلودگی و سنگینی و گردوغبار ، بشویم و پاک کنم. تو مرا به مهمانی ات فراخواندی ، تا در برابر نگاهت ، در حضور باشکوه و مهربانت ، در بارگاه معنوی ضیافت نورانی ات ، دوباره به یاد فطرتم ، خود خود خودم بیفتم ، از وابستگی ها ، دلبستگی ها ، شبکه رکودآور روزمرگی ها ، بگذرم و روح تنها و دل مظلومم را ، در آن اعماق در آن انتها بیایم و در آن سویدای دلم ، با فطرت نخستینم ، با آینه ای که در برابر خوبی ها و پاکی ها و خودت داشتم ، به نماز فطر تو بیایم. خداحافظ ای ماه زلال بارانی ، ای ماه نسیم های بهشتی ، خداحافظ ای ماه کوزه های کوثری ، ای ماه زمزمه های حیدری ، خداحافظ ای ماه طلوع ، اشراق ، نور و رهایی ! تو امروز می روی اما بدان دل به فطرت رسیده من ، تا حضور دوباره تو اشتیاق سبزش را به ذکر و تسبیح به شکوفه خواهد نشاند. دکتر صابر امامی؛ روزنامه جام جم + نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 2:15 توسط امین |
از آن سه تن، دو تن را برگزيده بود و در انتخاب سومى مانده بود. فهرست بلند بالايى را كه تهيه كرده بود، دوباره مرور كرد. از بالا به پايين... از پايين به بالا! شاهين اقبال بر شانه چه كسى بايد مىنشست؟ اين سؤالى بود كه او خود نيز پاسخش را نمىدانست. چرتكهاى انداخت در ذهن خويش؛ هر اولويتى مهرهاى چوبى بود كه به سود كسى اين سو و آن سو مىشد. راستى چرتكه ديدهايد؟ سرانجام رسيد به يك انتخاب؛ نام سومين تن! انتخاب آن دو تن كش و قوسى نداشت. نام اين سومى را به دلش انداختند. چگونگىاش را فهميد، چرايىاش را نه! مىگوييد فلانى چه مىگويد؟! اندكى صبر كنيد. همه چيز را برايتان خواهم گفت. *** بيست و دوم بهمن سال 79 بود. سرپرست بعثه رهبرى و رئيس حجاج ايرانى براى شركت در يك همايش بينالمللى رفته بود به جمهورى آذربايجان. رايزن فرهنگى كشورمان از فرصت پيش آمده، حُسن استفاده را كرد و اجازه خواست سه نفر از شخصيتهاى علمى - مذهبى اين كشور، مهمان آن سال بعثه رهبرى در مراسم حج باشند. با اين تقاضا موافقت شد و انتخاب اين افراد به عهده رايزن فرهنگى قرار گرفت. دوتن را برگزيد و در انتخاب سومى ماند! اشتياق او در انتخاب خويش، كمتر از كسانى نبود كه در آن سال مهمان خانه خدا بودند. ناگهان برقى در ذهنش جهيد. گفتم كه؛ نام اين سومى را به دلش انداختند! علىِ...، دانشجوى رشته زبان انگليسى و عربى دانشگاه خزر باكو! پژوهشگرى باهوش، متدين، فعال و علاقمند به علوم اسلامى... و از همه مهمتر غيرتمند در تبليغ مكتب اهل بيت. بار ديگر به اين انتخاب فكر مىكند. خاطره مناظرههاى او را با وهابيان از ذهن مىگذراند و بىاختيار، حميت او را در دفاع از عقيده خويش در دل مىستايد. هر چه بيشتر مىانديشد، در تصميم خود بر انتخاب او مُصرتر مىشود. او را مىخواند و از اين دعوت ويژه با او سخن مىگويد. مگر انسان در طول زندگى چند بار اين گونه دعوت مىشود؟ از زبان خودش بشنويد: على آقا! خوش آمدى. من از بدو آشنايىام با شما، ديدارهاى متعددى با شما داشتهام و هميشه از اين همراهى و مصاحبت احساس لذت و مسرت كردهام؛ اما امروز مىخواهم مژدهاى به شما بدهم. (على آقا سر به زير مىافكند، قلبش به شدت مىتپد و بىآنكه كلمهاى بر زبان براند، اشتياق خويش را به شنيدن اين مژده از برق چشمانش مىفهماند.) - من مىخواهم از طرف بعثه رهبرى جمهورى اسلامى ايران، شما را براى انجام مناسك حج امسال دعوت كنم. شما امسال مهمان ويژه كاروان ايرانىها هستيد. خبر تازهاى نبود. شوكه نشد و آمادگى خويش را تنها با قطرات اشكى كه با سوز و گداز بر گونه ريخت اعلام نمود. گذاشت سير گريه كند. آنگاه مجال داد كه حكايت رازى ناگفته را با او باز گويد: «در شام مبارك نيمه رمضان، ميلاد با بركت امام مجتبىعليهالسلام، حضرت علىعليهالسلام خودشان مرا براى حج امسال دعوت كردند.» گريهاش شديدتر شد و اندكى كه گذشت، به هق هق افتاد. دعوت كننده نمىداند چه كند! عنان كار را به دست خود او مىسپارد كه از دعوت مولاى خويش بگويد: روز چهاردهم ماه مبارك رمضان بود. بعد از نماز ظهر با عدهاى از وهابيان بحثمان شد. آنان مطالبى مىپرسيدند و من پاسخ مىدادم. قدرى هم از فضايل امام علىعليهالسلام با آنان گفتم. يكى از آنها خيلى عصبانى شد و سرم داد كشيد... تو اين همه از غيرت على مىگويى؛ پس چگونه بود كه همسرش را پيش چشمش... دنيا دور سرم چرخيد. گويا تمام بدنم گُر گرفت. ناخودآگاه عقب عقب رفتم و از شدت ناراحتى سرم را به ديوار تكيه دادم. احساس مىكردم تاب و توان از كالبدم ربودهاند... «شما هرچه مىخواهيد بگوييد. او تا آخرين نفس مولاى من است.» از دانشگاه خارج شدم. قدرى قدم زدم. حالم بهتر نشد. به خانه رفتم و خود را سرگرم كارهاى مختلف كردم، باز تسكين نيافتم. اذان گفتند؛ بر سر سفره افطار نشستم؛ لقمهاى از گلويم پايين نرفت. نمازم را خواندم و با دلِ شكسته به بستر رفته، خوابيدم. در خواب پنجرهاى ديدم گشوده به رويم! دو شخص بزرگوار خطابم كردند: بيا برويم. گفتم كجا؟ من نمىتوانم بيايم. گفتند بيا برويم. قدمى برداشتم و ناگهان خود را در نجف اشرف، ميان صحن و سراى علىبنابيطالبعليهالسلام ديدم. روبهرويم كسى ايستاده بود؛ چون كوهى از وقار. اشاره كرد: ناراحت نباش، همه چيز درست مىشود. قرآن زياد بخوان. اين كلمات چنان اثر عميقى بر جان من گذاشت كه احساس كردم جز از زبان مولايم علىعليهالسلام نيست. به جمال جميل حضرتش خيره شدم. پارچه سبزى آوردند، بر زمين گذاشتند و با دست مبارك چهار جمله بر آن نگاشتند: «لااله الا اللّه، محمد رسول اللّه، على ولى اللّه، انت اخى.» از آن كلمات شهادتين مىگذرم. اين جمله آخر كه: تو برادر منى، كوهى از اشتياق به جانم ريخت. همان پارچه سبز را به من داده، فرمود: اين پارچه را به سرت ببند. من آن را گرفتم. نگاه ديگرى كرده فرمودند: «در حج امسال هم مهمان من هستى!» من از آنروز در انتظار اجابت اين دعوتم! *** به ذره گر نظر لطف بوتراب كند به آسمان رود و كار آفتاب كند حالا فقط او نمىگريد. اشك اين هم به گونه جارى است. نمىدانم! شما بگوييد... بر اول مظلوم عالم، ديگر چه كسانى گريه مىكنند؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 3:21 توسط امین |
|
| ||||||