
مرا با عشق می خواهی و
من از عشق سر شارم
کمی لبخند میخواهی و
من لبخند می آرم.
کسی اندازه ی من قدرحرفت رانمی داند
دلت آهسته باران خواست من،آهسته می بارم
کنار یک سبد نرگس نماز شکر می خوانی
و من یک باغ نرگس را برایت هدیه می کارم
دلت یک عمر دریا خواست ،
دریا رفت
ما رفتیم،
...ومن از هرچه دریا ،بی تو باشد سخت بیزارم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 12:26 توسط امین
|

این روزها جمکران نورباران است... التماس دعا 
گذری به درون:
هرگاه آنچه را خواستی نشد، آنچه را شد بخواه... و آن چه را هست سخت مگیر...! امام علی (ع)
کلام آخر: یا امام زمان...
سوالی ساده دارم از حضورت / من آیا زنده ام وقت ظهورت؟!
اگر تو آمدی من رفته بودم / اسیر سال و ماه و هفته بودم...
دعایم کن... دوباره جان بگیرم / بیایم ، در حضور تو بمیرم...!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 16:49 توسط امین
|

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
عرفان نظر آهاری
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 17:5 توسط امین
|
أَفضَلُ الصَّدَقَةِ، صَدَقَةُ اللسانِ، قیلَ یا رَسولَ اللهِ ما صَدَقَةُ اللِّسانِ؟ قالَ الشَّفاعَةُ تَفُکُّ بِها الاَسیرَ وَتَحقُنُ بِها الدَّمَ وَ تَجُرُّ بِها المَعروف إلی أَخیکَ وَ تَدفَعُ بِهَ الکَریهَةَ.
میزان الحکمه، ج 7، ص 3044، ح 10397.
شرح حدیث: با زبانت چه می کنی؟ جنگی به راه می اندازی تا از دور تماشاگر آن باشی؟! رفیقت را مسخره می کنی تا از خنده دیگران لذت ببری؟! دلی را می شکنی تا دل خودت را خنک کرده باشی؟! بعضی از ماها این گونه ایم.
و پیامبر(ص) فرمودند: «بهترین صدقه، صدقه زبان است، پرسیدند صدقه زبان چیست؟ فرمود: میانجیگری کردن که موجب آزادی اسیری شود، خونی به ناحق نریزد، پیشآمد ناگواری دفع شود، و به مسلمانی خیری برسد.»
(کوله پشتی زندگی، قنبرعلی تیموری، صفحه 35)
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 15:45 توسط امین
|
روزى وزير هارون الرشيد از كنار قبرستان رد مىشد؛ ديد جناب بهلول، استخوانها را در قبرستان جابجا مىكند، و دنبال چيزى مىگردد، گفت: بهلول! اينجا چه مىكنى؟ بهلول گفت: امروز آمدهام اينها را از هم جدا كنم. فرق بگذارم بين وزير، دبير، سرهنگ، سرتيپ، تاجر، حمال و... . مىخواهم ببينم داخلاينها كدامشان وزير است! هرچهنگاه مىكنم مىبينم تمام مثل هم هستند. اينها بى خود در دنيابر سرهم مىزدند.(1)
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 15:41 توسط امین
|

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي فروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هياهو مي کردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند.
توي بساطش همه چيز بود؛ غرور، حرص، دروغ، خيانت، جاه طلبي،... و
هر کس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد؛ بعضي تکه اي از قلبشان را مي دادند
بعضي پاره اي از روحشان را، بعضي ها ايمانشان را مي دادند، و بعضي هاآزادیشانرا.....
شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد.
حالم را به هم مي زد. دلم مي خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم
انگار ذهنم را خوانده بود موذيانه خنديد و گفت:
من کاري با کسي ندارم، فقط گوشه اي بساطم را پهن کرده ام آرام نجوا مي کنم.
نه قيل و قال مي کنم و نه کسي را مجبور مي کنم چيزي از من بخرد.
مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع شده اند!!!
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديک تر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق مي کني، تو زيرکي و مؤمن.
زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي دهد. اينها ساده اند و گرسنه،
به جاي هر چيزي، فريب مي خورند.
از شيطان بدم مي آمد، اما حرف هايش شيرين بود، گذاشتم حرف بزند. و او هي گفت و گفت
ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه ي عبادت افتاد که لا به لاي چيزهاي ديگر بود.
دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي چيزي از شيطان بدزدد.
بگذار يک بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم اما توی آن چیزی جز غرور نبود.
جعبه ي عبادت از دستم افتاد. فريب خورده بودم، فريب و غرور توي اتاق ريخت.
دستم را روي قلبم گذاشتم، نبود!! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته ام!.
تمام راه را دويدم، تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم
مي خواستم يقه نامردش را بگيرم.
عبادت دروغي اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم.
به ميدان رسيدم اما شیطان نبود ، آن وقت نشستم و هاي هاي گريستم.
اشک هايم که تمام شد، بلند شدم.
بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را!!!
و همان جا بي اختيار سجده کردم و زمين را بوسيدم،
به شکرانه قلبي که پيدا شده بود!!!
منبع : lakzaee86
+
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 3:33 توسط امین
|
حضرت امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
شیطان گفت اگر در سه چیز بر فرزند ادم چیره شوم دیگر برایم مهم نیست چه کاری انجام دهد چرا که عملش دیگر از او پذیرفته نخوهد شد :
اول انکه عملش را زیاد شمارد
دوم انکه گناهانش را از یاد ببرد
سوم اینکه خود پسند شود.
وسائل الشیعه ج1 ص 98
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 3:41 توسط امین
|

هوالعشق....................
روزی آرام، آرام آمد به سراغم / چند لحظه ایی نگاهم کرد و رفت.
من غوطه ور در خیال سبز خویش / او آهسته بر حیاط دلم کوبید و رفت.
از آن روز دیگر ندیدم خود را / شاید او خود را در من نهاد و رفت.
من مشتاق دوباره دیدنش در پی او / هر جا رسید از خود نشانی گذاشت و رفت.
در جستجویش به گلستان آرزویی رسیدم /
گل نرگس گفت: روزها پیش از این جا گذری کرد رفت .
در میان راه دریای محبتی دیدم و چند ماهی تشنه پچ پچی کردند که سوار /
قایقی شد و از اینجا رفت.
در سحرگاه صبح بهاری نسیمی که با خود می برد خستگی ها را پرسید؟
دنبال که می گردی ؟شاید دیدمش میان راه ،
گفتم: نمی دانم کیست ، ولی در من غوغایی به پا کرد و رفت /
آرام خندید و گفت :شاید آن عشق است /
که این چنین دلت را خاکستر کرد و رفت.
...............
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 3:23 توسط امین
|