تبليغاتX
** خدایا: مرا قلبی ببخش که برای دیگران بتپد با اشک دیگران اشک بریزد از شادی دیگران شاد شود و رنج دیگران را رنج خود بداند قلبی که مرا با تمامی آفرینش پیوند زند ** خدايم!به تو عشق مي ورزم.تو را بيش از هر چيز ديگري در اين دنيا دوست مي دارم.چنان به تو عشق مي ورزم كه سرمست و بي خود مي شوم. خدايم!مرا عشق پاك و خلوص و عبوديت عطا كن.متبركم كن تا دنيا با تمامي غم ها و خوشي هايش، زشتي ها و زيبا يي هايش،مرا نفريبد. ** خدايم!خانه قلب من كوچك است آن راچنان فراخ كن كه پذيراي تو باشد.خانه قلبم ويرانه است،آن را مرمت كن تا در خور تو شود.خانه قلبم آلوده است،آن را پاك و مطهر گردان.عميق ترين آرزوي من زماني برآورده مي شودكه تو هميشه و هميشه در سراي قلبم ساكن شويو من هر روزم را در حضور پر نور تو سپري كنم. پس بارالها مرا در انتظار رسيدن به اين آرزو مگذار ** جانا حديث حسنت در داستان نگنجد * رمزي ز راز عشقت در صد زبان نگنجد* سوداي زلف و خالت در هر خيال نايد * انديشه وصالت جز در گمان نگنجد* هرگز نشان ندادند از كوي تو كسي را * زيرا كه راه كويت اندر نشان نگنجد* آهي كه عاشقانت از حلق جان برآرند * هم در زمان نيايد هم در مكان نگنجد* آنجا كه عاشقانت يك دم حضور يابند * دل در حساب نايد جان در ميان نگنجد* اندر خمير دلها گنجي نهان نهادي * از دل اگر برآيد در آسمان نگنجد* عطار وصف عشقت چون در عبارت آورد* زيرا كه وصف عشقت اندر بيان نگنجد *


ذکر یار

ذکر یار

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 19:23 توسط امین |


 

سلام

۹ اردیبهشت را به خودم خیلی خیلی تبریک میگم

به زودی ...

تصمیم جدید من :

به زودی نیمچه مناجات ها و نیمچه اشعار خودم رو هم روی وبلاگ قرار خواهم داد

موفق باشید

 

و خدا در همین نزدیکی است

چشمانت را پاک کن

گوش هایت را شستشو بده

قلبت را آینه کن

و ...

و با تمام وجود خدا را صدا بزن

...

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 1:6 توسط امین |



 

آن روز يکي از گرم ترين روزهاي فصل خشکسالي بود و تقريباً يک ماه بود که رنگ باران را نديده بوديم، پرندگان يکي يکي از پا درمي آمدند و محصولات کشاورزي همه از بين رفته بودند، گاوها ديگر شير نمي دادند، نهرها و جويبارها همه خشک شده بودند و همين خشکسالي باعث ورشکستگي بسياري از کشاورزان شده بود.

هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسايي آب را به مزارع مي رساندند؛ خوب البتّه اين اواخر تانکر آبي خريداري کرده بوديم و هر روز در محل توزيع آب، آن را از جيره مان پر مي کرديم.

اگر به زودي باران نمي باريد، ممکن بود همه چيزمان را از دست بدهيم و در همان روز بودکه درس بزرگي از همياري گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه اي بودم.

وقتي در آشپزخانه مشغول تهيّه ي ناهار براي شوهر و برادرشوهرهايم بودم« بيلي» پسر 6 ساله ام را در حالي که به سمت جنگل مي رفت ديدم. او به آسوده خيالي يک کودک خردسال نبود. طوري قدم برمي داشت مثل اين که هدف مهمي دارد. من فقط پشت او را مي ديدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسيار راه مي رود و سعي مي کند تا جاي ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقيقه اي از ناپديد شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با اين فکر که هر کاري که انجام مي داده ديگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندويچ ها را درست کنم. لحظه اي بعد او دوباره با قدم هايي آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و اين کار يک ساعت طول کشيد. با احتياط به سمت جنگل قدم برمي داشت و بعد با عجله به سمت خانه مي دويد. بالاخره کاسه ي صبرم لبريز شد، دزدکي از خانه بيرون رفتم و او را تعقيب کردم. خيلي مراقب بودم که مرا نبيند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمي انجام مي دهد و نمي خواستم فکر کند او را کنترل مي کنم. دست هايش را ديدم که فنجاني کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خيلي مراقب بود تا آبي که در دستانش قرار داشت نريزد. آبي که شايد بيشتر از 2 يا 3 قاشق نبود.

هنگامي که دوباره به جنگل رفت، دزدکي به او نزديک شدم، تيغ ها و شاخه هاي درختان با صورت او برخورد مي کردند، اما هدف او خيلي خيلي مهم تر از اين بود که بخواهد منصرف شود. هنگامي که خم شدم تا ببينم او چه کار مي کند، با شگفت انگيزترين صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوي بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بيلي به سمت آن ها رفت. دلم مي خواست فرياد بکشم و او را از آن جا فراري دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچي بزرگ را با شاخ هايي که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، ديدم که به طرز خطرناکي به بيلي نزديک شده بود، امّا به او صدمه اي نزد. حتّي هنگامي که بيلي دو زانو روي زمين نشست. تکان هم نخورد. روي زمين بچه آهويي افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج مي برد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسيار بالا آورد تا آبي را که در دستان پسرم بود ليس بزند. وقتي آب تمام شد و بيلي بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت يک درخت پنهان کردم تا مرا نبيند.

هنگامي که به سوي خانه و به سمت شير آبي که آن را مسدود کرده بودم مي رفت، او را دنبال کردم. بيلي شير آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکيدن کردند و او همان جا، در حالي که آفتاب به پشت او شلاق مي زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره هاي آبي که به آهستگي مي چکيدند، دست هاي او را پر کند.

حالا موضوع برايم روشن شده بود. به خاطر آب بازي با شلنگ آب در هفته ي گذشته و سخنراني مفصّلي که درباره اهميّت صرفه جويي در مصرف آب از من شنيده، کمک نخواسته بود. تقريباً بيست دقيقه طول کشيد تا دستان او پر از آب شد، وقتي که بلند شد و مي خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالي که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسير خود ادامه داد. من هم با يک ديگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پيوستم. هنگامي که رسيديم، عقب ايستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهايي تيمار کند، زيرا اين کار او بود و خودش بايد تمامش مي کرد. من ايستادم و مشغول تماشاي زيباترين صحنه زندگي ام يعني سعي و تلاش براي نجات جان ديگري شدم. وقتي قطره هاي اشک از صورتم به زمين مي افتادند، ناگهان قطره ها، بيشتر و بيشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گويي خود خداوند بود که با غرور و افتخار مي گريست.

بعضي ها شايد بگويند که اين فقط يک اتفاق بوده و اين گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و يا شايد بگويند گاهي اوقات بايد باران ببارد. من نمي توانم با آن ها بحث کنم، حتّي سعي هم نمي کنم. تنها چيزي که مي توانم بگويم اين است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه اي کوچک که باعث نجات جان يک آهو شد.

اين خداوند است

آيا تا به حال شده جايي نشسته باشيد و يک دفعه دلتان بخواهد براي کسي که دوستش داريد، کاري نيک انجام دهيد؟

اين خداوند است! او با شما صحبت مي کند. آيا تا به حال مستاصل و تنها شده ايد، طوري که هيچ کس نباشد تا با او حرف بزنيد؟ اين خداوند است! مي خواهد شما با او حرف بزنيد. آيا تا به حال شده است به کسي فکر کنيد که مدّت هاست از او خبري نداريد سپس، بعد از مدّتي کوتاه او را ببينيد يا تماس تلفني از جانب او داشته باشيد؟ اين خداوند است! هيچ چيزي به اسم تصادف و اتّفاق

آيا تا به حال چيز خارق العاده اي را بدون اين که آن را درخواست کرده باشيد دريافت کرده ايد در حالي که توانايي پرداخت هزينه آن را نداشته ايد. اين خداوند است! او از خواسته قلبي ما خبر دارد.

آيا فکر مي کنيد اين متن را تصادفي خوانده ايد؟ نه اين طور نيست. و اکنون اين خداوند است!

به خداوند نگوييد که چقدر توفان شما بزرگ و سهمگين است. به توفان بگوييد که خداوند شما چقدر بزرگ و توانا است.

منبع : مجله موفقيّت

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 12:19 توسط امین |


امام صادق علیه السلام

1- مرحوم قطب الدّین راوندى روایت كرده است:

روزى از امام جعفر صادق علیه السلام سؤال كردند: روزگار خود را چگونه سپرى مى‎فرمائى؟

حضرت در جواب فرمود: عمر خویش را بر چهار پایه و ركن اساسى سپرى مى‎نمایم:

مى‎دانم آنچه كه روزى براى من مقدّر شده است، به من خواهد رسید و نصیب دیگرى نمى‎گردد.

مى‎دانم داراى وظائف و مسئولیّت‎هائى هستم، كه غیر از خودم كسى توان انجام آنها را ندارد.

مى‎دانم مرا مرگ در مى‎یابد و ناگهان بدون خبر قبلى مرا مى‎رباید؛ پس باید هر لحظه آماده مرگ باشم.

و مى‎دانم خداى متعال بر تمام امور و حالات من آگاه و شاهد است و باید مواظب اعمال و حركات خود باشم .(1)

 

2- در روایات متعدّدى وارد شده است:

هرگاه كه امام جعفر صادق علیه السلام در باغستان و مزرعه، بیل در دست داشته و مشغول كشاورزى و كارگرى مى‎بود؛ و اصحاب و دوستان، حضرت را با آن حالت مشاهده مى كردند، عرضه مى‎داشتند: یابن رسول الله! چرا در این موقعیت خود را به زحمت انداخته‎اید؟!

اجازه فرمائید تا ما كمك كنیم و شما استراحت نمائید؟

حضرت در جواب مى‎فرمود: مرا به حال خود وا گذارید، من علاقه‎مندم كه خداوند مرا در حالتى مشاهده نماید كه با دست خود زحمت مى‎كشم و كار مى‎كنم و جسم خود را براى به دست آوردن روزى حلال به زحمت و مشقّت انداخته‎ام.(2)

 

3- بعضى از بزرگان همانند مرحوم إربلى حكایت كرده‎اند:

روزى مگسى بر صورت منصور دوانیقى نشست و منصور با دست خود آن را دور ساخت، مگس بار دیگر برگشت و بر همان جاى اول نشست و باز منصور آن را دور كرد.

و این كار چند مرتبه تكرار شد تا آن كه منصور به خشم آمد، در همان حال، امام جعفر صادق علیه‎السلام وارد شد.

منصور گفت: یابن رسول الله! خداوند متعال براى چه مگس را آفریده است؟

حضرت در پاسخ فرمود: براى آن كه به وسیله آن، جبّاران را ذلیل و متواضع گرداند.(3)

 

4- مرحوم نراقى در كتاب ارزشمند خود آورده است:

شخصى نزد امام جعفر صادق علیه السلام حضور یافت؛ و عرضه داشت: یابن رسول الله! پدرم پیر و ضعیف گشته است به طورى كه همانند بچه كوچك باید در خدمت او باشم؛ و نیز او را براى قضاء حاجت بغل مى‎كنم .

حضرت فرمود: چنانچه توان داشته باشى باید این كار را ادامه دهى؛ و نیز باید با كمال ملاطفت و مهربانى برایش لقمه بگیرى و در دهانش بگذارى .

انجام این امور فرداى قیامت، راه ورود به بهشت را برایت آسان مى‎گرداند. 

 (4)

 

5- صفوان جمّال حكایت می‎كند:

روزى در خدمت آن حضرت بودم، كه فرمود: اى صفوان! آیا تعداد سفیران و پیامبرانى را كه خداوند متعال براى هدایت بندگان؛ مبعوث گردانیده است، مى‎دانى؟

عرض كردم: خیر، نمى‎دانم .

امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند یك صد و بیست و چهار هزار پیغمبر برانگیخت و به همان تعداد نیز وصىّ و جانشین منصوب و معرفى كرده، كه تمامى آنها اهل صدق حدیث و اداى امانت و زاهد در امور دنیا بوده‎اند.

سپس حضرت در ادامه فرمایش خود افزود: خداوند متعال پیغمبرى بهتر و با فضیلت‎تر از حضرت محمد مصطفى صلى الله علیه و آله نفرستاد.

و نیز جانشینى بهتر و با فضیلت‎تر از جانشین آن بزرگوار یعنى؛ حضرت امیرالمؤمنین امام على بن ابى طالب علیه السلام معرفى نكرده است .(5)

 

پی‎نوشت‎ها:

1- مستدرك الوسائل، ج 12، ص 172، ح 15.

2- كافى، ج 5، ص 76/ بحارالانوار، ج 47، ص 57/ وافى، ج 17، ص 30 و 36.

3- كشف الغمّة، ج 2، ص 373.

4- جامع السّعادات، ج 2، ص 265.

5- بحارالانوار، ج 16، ص 352، به نقل از اختصاص شیخ مفید.

 

منبع:

کتاب چهل داستان و چهل حدیث از امام جعفر صادق علیه السلام؛ عبدالله صالحى

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 12:8 توسط امین |


 

ای دنیا. ای دنیا از من دور شو . آیا میخواهی خودت را به من عرضه کنی یا به من اظهار تمایل و رغبت نمایی؟ دیگر وقت آن نیست که تو پیش من خودآرایی کنی. هرگز

برو این دام بر مرغ دگر نه                         که عنقا را بلند است آشیانه

من هیچگونه نیازی به تو ندارم و تورا سه طلاقه کردم که در آن رجوعی نیست. ایام زندگی تو کوتاه و ارزش تو ناچیز و امید به تو پست و حقیر است.

 حضرت علی(ع)

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 12:23 توسط امین |


 

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .

زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .
***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

عرفان نظرآهاری

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 11:54 توسط امین |


X

ای غربت صداقت

من بودنم را در همان نگاه اول و

همان سلام اول متوقف کرده ام

آخر تمام بودنت میان یک سلام و

خداحافظ جای گرفته است

پس من به همان سلام بسنده

می کنم تا هیچ گاه پایانی در کار

نباشد

نجوایم کن مهربان


صفحه نخست
پست الکترونيک



پيوندهاي روزانه

عطر انتظار
گفتارهای حکیمانه
کاروان بهشتیان زمین
زندگی با خنده
::::. پريشانگرد .::::
غرفه ناز
آستان مقدس امامزادگان چهل اختران انجدان اراک
::.امام زمان (عج).::
مهندس آي كيو
هميشه عقايد ما صحيح نيست
تک سوار عشق
دل آبی به دنبال دلهای آبی
.:: آئین مهر ::.
ستاره درخشان شب
روزهای عاشقی
پدر مهربون
و خدایی که در این نزدیکی است ...
مهدی زهرا
چهارده منتخب
پرواز روح
گیسو کمند
حرف هایی از جنس ایرانی
اتاْمرون
یاسین
آموزش هندی و انگلیسی
پیامبر اعظم
شب قدر
("(." ویبره ".)")
معرفت دینی
یا امام حسن مجتبی
آسمونی
ترنم اندیشه
میکده من
استاد صمدی
سپيده دم
ساربان
خورشید ولایت
موهبت
شاخه سبزخیال
آرشيو پيوندهاي روزانه


فال حافظ
نوشته هاي پيشين

آبان 1388

شهریور 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
فروردین 1382


آرشيو موضوعي

شعر
عکس
دانلود
ادبی
صحبت های خودمانی
اجتماعی
مذهبی


پيوندها

نور و نار
حرف هایی از جنس ایرانی
مجله انتظار
::. پريشانگرد .::
پرتال مهندسین عمران

RSS