|
تلاش هاي فوق العاده نردباني هستند كه ما را به اوج مي برند ولي ما ترجيح مي دهيم كه با پرواز به قله برسيم در صورتيكه گاه زندگي به بال هاي ما تعالي واوج ياد نداده بنابراين از هر چيز ممكن و ناممكن براي جهش استفاده مي كنيم. غافل از اينكه زنگ پايان به صدا درمي آيد و ما هنوز نفهميديم كه اين نقطه اوج كجاست ؟ نمي دانم چرا بر اين باوريم كه آمده ايم تا شب را به صبح و صبح را به شب ببافيم و هر اميد و نا اميدي را با يك كوك به لباس زندگي وصل كنيم ؟ و چرا فكر مي كنيم كه همه زندگي در كاري خلاصه مي شود كه فكرو بدن و روح ما را به سخره مي گيرد، ما را مصلوب مي كند درخت وجودمان را هرس مي كند، از قامت ما بالا مي رود و به ريشه هايمان چنگ مي زند بدون اينكه نازك ترين شاخه هاي وجودمان را كه در آفتاب مي لرزند نوازش كند؟ كاري كه ابتدا و انتهايي براش متصور نيست . آيا مي توان با شهامت تقاضاي قدري مهر و محبت را از زندگي داشت آن را عوض كرد ، از عطر خاك زندگي كرد و در پرتو اميد بر خود باليد؟ با تشکر از علی عزیز و وبلاگ قشنگش ali266.blogfa.com + نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 16:54 توسط امین |
دانلود در ادامه مطلب + نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 20:59 توسط امین |
دانلود در ادامه مطلب + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 20:48 توسط امین |
+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386 0:39 توسط امین |
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد... خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود. شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم. *** + نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 5:40 توسط امین |
|
|||||
| ||||||