|
دونالد کر وقتی سوی خوش صحبت را دید...
به جز :
نمی توانست چیز دیگری بگوید. و سو گفت : (( دونالد خیلی دوستت دارم! )) اما دونالد به جز :
چیزی نگفت. سو پرسید : (( تو هم منو دوست داری؟ )) اما دونالد به جز :
چیزی نگفت. سو خدا حافظی کرد و او را ترک کرد.. سو هرگز نزد دونالد برنگشت و هیچ وقت نفهمید که :
یعنی : ((دوستت دارم)) !!!
(( شل سیلور اشتاین ))
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 22:21 توسط امین |
واژه زنادقه جمع زنديق است. اين كلمه ريشه فارسى دارد و در اصل«زند دين» زن دين بود. مزدكيان (1) خود را زند دين مىناميدند. طريحى در مجمع البحرين مىنويسد: زنادقه گروهى از مجوسيان بودند. سپس اين كلمه بر هر ملحدى در دين استعمال گرديد. (2) در بين مردم چنين شهرت يافته كه زنديق كسى است كه به هيچ دينى پاىبند نيست و قائل به دهر است. و در حديث آمده است: زنادقه همان دهريه هستند كه مىگويند: نه خدايى وجود دارد و نه بهشت و جهنمى. دهر است كه ما را مىميراند. (3) از گفت و گوى امام موسى کاظم عليه السلام با هارون الرشيد بر مىآيد كه زنديق به كسى گفته مىشود كه خدا و رسولش را رد كند و به جنگ با آنها بپردازد. (4) اولين كسى كه ملحد گشته و زنديق شد ابليس بود. (5) ملحدين و دهريان مناظرات و گفتوگوهايى با پيامبر اسلام داشتند كه علامه طبرسى در كتاب الاحتجاج (6) به بخشى از آنها اشاره كرده است: امام صادق عليه السلام مناظراتى طولانى و گفتوگوهاى بسيارى با ابنابىالعوجاء، ابوشاكر ديصانى، زنديق مصرى و برخى ديگر از سران زنادقه داشت و به عقايد انحرافى آنها پاسخ مىداد. پيش از آن كه به برخى از گفتوگوهاى آن حضرت با زنادقه اشاره كنيم، نگاهى به افكار دو نفر از سران زنادقه مىافكنيم: يكى از رهبران زنادقه، عبدالكريم بن ابىالعوجاء است. وى از شاگردان حسن بن ابى الحسن بصرى بود و بر اثر افكار انحرافى كه داشت، از دين و توحيد منحرف شد. (7) ابن ابىالعوجاء با چند نفر از دهريون در مكه پيمان بست تا با قرآن معارضه كنند. او در يكى از سفرهاى خود به مكه، هنگامى كه با عظمت امام صادق عليه السلام در بين مردم مواجه مىشود، از روى كينه و حسد داوطلب مىشود تا به نمايندگى از ابن طالوت، ابن الاعمى و ابن المقفع؛ امام را در نزد مردم شرمنده كند اما با پاسخ كوبنده امام صادق عليه السلام مواجه و سرافكنده مىشود و مفتضحانه به نزد دوستان خود برمىگردد. وى سرانجام به دستور منصور، توسط فرماندار كوفه محمد بن سليمان به زندان افتاد. گروهى نزد منصور رفتند و به شفاعت او برآمدند. منصور به درخواست آنها پاسخ مثبت داد و در نامهاى به فرماندار، دستور آزادى ابنابىالعوجاء را صادر كرد. پيش از آن كه نامه به كوفه برسد، منصور دستور داد تا ابن ابىالعوجاء را گردن بزنند. ابنابىالعوجاء هنگام مرگ گفت: اكنون بيمى از كشته شدن ندارم، زيرا من چهار هزار حديث جعل و حلال را حرام و حرام را حلال نمودهام و در ماه رمضان شما را به روزه خوارى كشاندهام و در روز عيد فطر وادار به روزه گرفتن كردهام. (8) ابوشاكر يكى ديگر از رهبران زنادقه است كه افكار انحرافىاش بسيارى از مسلمانان را دچار شبهه و شك و ترديد كرد. وى قائل به خداى نور و خداى ظلمت بود. ابوشاكر گفتوگوهاى بسيارى با ياران امام صادق عليه السلام داشت. او در مدينه با امام صادق عليهالسلام مناظره و گفتوگو كرد كه نتيجهاش شكست علمى و رسوايى بود. (9) هشام بن الحكم مىگويد: روزى ابوشاكر ديصانى به من گفت: آيهاى در قرآن است كه باعث تقويت نظر و انديشه ماست. گفتم: اين آيه كدام هست؟ ابوشاكر گفت: (هو الذى فىالسماء اله و فى الارض اله) (10) ؛ اوست كه در آسمان خداست و در زمين خدا. هشام مىگويد: متحير ماندم كه در جواب او چه پاسخى بدهم. ايام حج فرارسيد و روانه خانه خدا شدم. با امام صادق عليه السلام ملاقات و عرض كردمكه ابوشاكر چنين مىگويد و برداشت او را از آيه بيان كردم. امامصادق عليه السلام فرمود: اين سخن، سخن زنديق است. هرگاه نزد او رفتى، از او بپرس: نامت در كوفه چيست؟ او خواهد گفت: فلان. بگو: نامت در بصره چيست؟ باز هم همان نام را تكرار مىكند. بگو: خداى ما نيز چنين است. خداى ما هم در آسمان «اله» است و هم در زمين «اله». هشام مىگويد: (به كوفه) برگشتم و بدون هيچ توقفى، نزد ابوشاكر رفتم. آنچه امام صادق عليهالسلام به من گفته بود، از او پرسيدم. ابوشاكر كه درمانده شده بود و جوابى نداشت، گفت: اين سخن (طرز استدلال) از حجاز به اين جا آمده است. (11) هشام بن الحكم مىگويد: روزى ابو شاكر ديصانى نزد امام صادق عليه السلام رفت و گفت: اى جعفر بن محمد! مرا بر معبودم راهنمايى و دلالت كن. امام صادق عليه السلام فرمودند: بنشين! در اين هنگام كودك خردسالى پيش آمد كه در دستش تخم پرندهاى بود. كودك با تخم بازى مىكرد. امام صادق عليه السلام تخم پرنده را از بچه گرفت. سپس با اشاره به تخم پرنده، به ديصانى فرمود: اين دژى است پوشيده كه پوست ضخيمى دارد. در زير اين پوست ضخيم، پوست نازكى وجود دارد و زير آن پوست نازك، مايعى طلايى و مايعى نقرهاى در كنار هم، بدون اين كه با هم مخلوط شوند، وجود دارد ... كسى نمىداند كه آن تخم پرنده براى آفرينش نر خلقت شده است يا براى آفرينش ماده. هنگام شكسته شدن تخم پرنده صورتهاى فراوان، چون: طاووس، كبوتر و خروس از آن بيرون مىآيد. آيا فكر نمىكنى كه براى اين آفرينش مدبرى هست؟! هشام مىگويد: ديصانى مدتى سرش را به زير انداخت و در فكر فرو رفت. سپس سر برداشت و گفت: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و انك امام و حجة من الله على خلقه و انا تائب مما كنت فيه» (12) ؛ شهادت مىدهم كه معبودى جز خدا نيست، خداوند يكتاست و شريك ندارد و شهادت مىدهم كه محمد بنده خدا و فرستاده خداست و تو رهبر و حجت از سوى خداوند براى بندگان هستى و من از گذشته خود بازگشت مىكنم. عبدالكريم بن ابىالعوجاء بارها درباره مسائل گوناگون با امام صادق عليه السلام گفتوگو كرد. مرحوم كلينى برخى از مناظرات وى با امام صادق عليه السلام را نقل كردهاست. اينك يكى از مناظرات را ذكر مىكنيم: راوى گويد: روز ديگر ابن ابىالعوجاء برگشت و در مجلس امام صادق عليه السلام خاموش نشست و دم نمىزد. امام فرمود: گويا آمدهاى كه بعضى از مطالبى را كه در ميان داشتيم تعقيب كنى. گفت: همين را خواستم. اى پسر پيغمبر! امام به او فرمود: تعجب است از اين كه تو خدا را منكرى و به اين كه من پسر رسول خدايم گواهى دهى!! گفت: عادت مرا به اين جمله وادار مىكند؟ امام فرمود: پس چرا سخن نمىگويى؟ عرض كرد: از جلال و هيبت شما است كه در برابرتان زبانم به سخن نيايد. من دانشمندان را ديده و با متكلمين مباحثهكردهام؛ ولى مانند هيبتى كه از شما به من دست دهد، هرگز به من روى نداده است. فرمود: چنين باشد ولى من در پرسش را به رويت باز مىكنم. سپس به او توجه كرد و فرمود: تو مصنوعى يا غيرمصنوع؟ عبدالكريم بن ابىالعوجاء گفت: ساخته نشدهام. امام فرمود: براى من بيان كن كه اگر ساخته شده شده بودى، چگونه مىبودى؟ عبدالكريم مدتى سر به گريبان شده، پاسخ نمىداد و با چوبى كه در مقابلش بود ور مىرفت و مىگفت: دروازه پهن، گود، كوتاه، متحرك و ساكن همه اينها صفت مخلوق است. امام فرمود: اگر براى مصنوع صفتى جز اينها ندانى بايد خودت را هم مصنوع بدانى؛ زيرا در خود از اين امور حادث شده مىيابى. عبدالكريم گفت: از من چيزى پرسيدى كه هيچ كس پيش از تو نپرسيده و كسى بعد از تو هم نخواهد پرسيد. امام فرمود: فرضا بدانى در گذشته از تو نپرسيدهاند، از كجا مىدانى كه در آينده نمىپرسند؟ علاوه بر اين،سخن و گفتار خود را نقض كردى، زيرا تو معتقدى كه همه چيز از روز اول مساوى و برابر است، پس چگونه چيزى را مقدم و چيزى را موخر مىدارى؟ اى عبدالكريم! توضيح بيشترى برايت دهم: بگو بدانم اگر تو كيسه جواهرى داشته باشى و كسى به تو گويد: در اين كيسه اشرفى هست و تو بگويى نيست. او به تو بگويد: اشرفى را براى من تعريف كن. و تو اوصاف آن را ندانى، آيا تو مىتوانى ندانسته بگويى اشرفى در كيسه نيست؟ گفت: نه. امام فرمود: جهان هستى كه درازا و پهنايش از كيسه جواهر بزرگتر است. شايد در اين جهان مصنوعى باشد زيرا كه تو صفت مصنوع را از غير مصنوع تشخيص نمىدهى. عبدالكريم درماند ... . سال بعد، بار ديگر با امام در حرم مكى برخورد. يكى از شيعيان به حضرت عرض كرد: ابن ابى العوجاء مسلمان شده؟ امام فرمود: او نسبت به اسلام كور دل است، مسلمان نشود. چون ابن ابىالعوجاء چشمش به امام افتاد، گفت: اى آقا و مولاى من! امام فرمود: براى چه اينجا آمدى؟ گفت: براى عادت تن و سنت ميهن و براى اين كه ديوانگى و سر تراشى و سنگپرانى مردم را ببينم. امام فرمود: اى عبدالكريم! تو هنوز بر سركشى و گمراهيت پا برجايى؟ عبدالكريم رفت سخنى بگويد كه امام فرمود: در حج مجادله روا نيست و عبايش را تكان داد و فرمود: اگر حقيقت چنان باشد كه تو گويى كه چنان نخواهد بود. ما و تو رستگاريم و اگر حقيقت چنان باشد كه ما مىگوييم، ما رستگاريم و تو در هلاكت. (13) هشام بن الحكم مىگويد: زنديقى از مصر به قصد ديدار با امام صادق عليه السلام رهسپار مدينه شد. زنديق وقتى به مدينه رسيد كه آن حضرت مدينه را به قصد مكه ترك كرده بود. زنديق كه در مصر آوازه علم و اخلاق امام صادق عليه السلام را شنيده بود، شيفته ديدار آن حضرت بود. بدين خاطر با اين كه خسته بود، لحظهاى درنگ نكرد و روانه مكه شد. هشام مىگويد: امام صادق عليه السلام در حال طواف بود كه زنديق مصرى نزد آن حضرت آمد. من همراه امام صادق عليه السلام بودم. زنديق مصرى سلام كرد. حضرت فرمود: نام تو چيست؟ زنديق گفت: عبدالملك. امام پرسيد: كنيهات چيست؟ گفت: ابو عبدالله. امام فرمود: اين كدام ملك و پادشاه است كه تو بنده او هستى؟ آيا از پادشاهان زمين است يا از پادشاهان آسمان؟ پسرت بنده خداى آسمان است يا بنده خداى زمين؟ هشام مىگويد: مرد مصرى سكوت كرد. امام فرمود: حرف بزن. باز هم او سكوت اختيار كرد. امام فرمود: هرگاه از طواف فارغ شدم، نزد ما بيا. طواف امام پايان يافت. زنديق نزد حضرت آمد و در مقابل امام نشست. امام به او فرمود: آيا مىدانى كه زمين زير و رويى دارد؟زنديق گفت: آرى. امام فرمود: تاكنون به زير زمين رفتهاى؟ زنديقگفت: نه. امام فرمود: آيا مىدانى در زير زمين چيست؟ زنديق گفت: نمىدانم. گمان مىكنم چيزى زير زمين نيست. امام فرمود: گمان چيزى جز عجز و درماندگى است... آيا به سوى آسمان بالا رفتهاى؟ او گفت: نه. امام فرمود: آيا مىدانى در آنجا چيست؟ او گفت: نمىدانم. امام فرمود: آيا به سوى مشرق و مغرب رفتهاى و ماوراى آنها را زير نگاهت قرار دادهاى؟ زنديق گفت: نه. امام فرمود: بسى جاى تعجب است كه نه به مشرق رفتهاى، نه به مغرب، نه به درون زمين، نه به آسمان بالا و نه خبرى از آنجا دارى تا بدانى در آنجا چيست؟ و در عين حال، تو منكر آن چه كه در اين مكانهاست هستى؟! آيا هيچ عاقلى چيزى را كه نمىداند منكر مىشود؟! زنديق مصرى گفت: تاكنون هيچ كس با من اين گونه سخن نگفته است. امام فرمود: پس تو از اين جهت در شك و ترديد هستى؟! زنديق گفت: شايد چنين باشد. امام فرمود: اى مرد! بدان! هيچگاه آن كه نمىداند بر آن كه مىداند حجت و دليلى ندارد. هرگز جاهل حجتى بر عالم ندارد. اى برادر مصرى! گوش كن كه با تو چه مىگويم! آيا نمىبينى كه آفتاب، ماه، شب و روز به افق درآيند؟ اما يكى بر ديگرى سبقت نمىگيرد. آنها مىروند و بر مىگردند، و در اين رفت و آمد مجبور و مضطر هستند؛ زيرا جايى جز جاى خودشان ندارند. آنها اگر مىتوانستند كه برنگردند چرا برمىگردند؟ اگر مضطر نبودند چرا شب، روز نمىگردد و روز، شب نمىشود؟ به خدا سوگند! اى برادر مصرى! آنچه را كه شما به آن عقيده داريد و دهر مىناميد اگر آنها را مىبرد پس چرا برمىگرداند و اگر آنها برمىگرداند پس چرا آنها را مىبرد؟! آيا نمىبينى كه آسمان برافراشته شده و زمين نهاده شده است، به گونهاى كه نه آسمان به زمين مىافتد و نه زمين بر روى كرات زيرين خود سرازير مىشود؟ به خدا سوگند، خالق و مدبر آنها خداست. زنديق مصرى تحت تاثير استدلالهاى امام صادق عليه السلام قرار گرفت و مسلمان شد. امام صادق عليه السلام به هشام دستور داد تا تعاليم اسلام را به او بياموزد. (14) هشام مىگويد: زنديقى نزد امام صادق عليه السلام آمد و با آن حضرت مناظره كرد. قسمتى از سخنان امام صادق عليه السلام به زنديق اين بود: اين كه مىگويى خدا دوتاست، از دو حال خارج نيست: يا هر دو قديم و قويند و يا هر دو ضعيفند و يا يكى نيرومند و ديگرى ضعيف است. اگر هر دو نيرومندند پس چرا يكى از آنها ديگرى را دفع نمىكند تا در اداره جهان هستى تنها باشد. قدرت خدا بايد برتر از همه قدرتها باشد. اگر قدرتى در برابر خداوند يافت شود، نشانه عجز و ناتوانى خداوند است، و اگر يكى را قوى و ديگرى را ضعيف پندارى، گفتار ما ثابت شود كه خدا يكى است، به علت ناتوانى و ضعفى كه در ديگرى آشكار است. اگر بگويى كه خدا دو تاست، از دو حال خارج نيست: يا هر دو در تمام جهات برابرند و يا از تمام جهات مختلف و متمايزند، چون ما امر خلقت را منظم مىبينيم و فلك را در گردش و تدبير جهان را يكسان؛ و شب و روز و خورشيد و ماه را مرتب. درستى كار و تدبير و هماهنگى آن، دلالت كند كه ناظم يكى است. علاوه بر آن، لازم است ميانهاى بين دو خدا قائل شوى تا تمايز بين آنها مشخص شود. بنابراين خداى سومى بايد وجود داشته باشد. و اگر ادعا كنى كه سه خدا وجود دارد، بر تو لازم مىشود كه خدايان پنجگانه ملتزم شوى، چون بين خدايان سهگانه بايد تمايز باشد. بدين ترتيب شماره خدايان بالا مىرود و به بىنهايت مىرسد. (15) زنادقه همانند ديگر گروههاى كژانديش درباره توحيد و خداشناسى شبهه افكنى مىكردند و در سست كردن عقايد دينى مردم و رواج فساد و بىدينى در امت اسلامى سعى مىنمودند. آنان همواره با عكسالعمل شديد امام صادق عليه السلام و پاسخ كوبندهاش رو به رو مىگشتند. پىنوشتها: 1- مزدك در ايام پادشاهى قباد مىزيست و كتاب مزدا اثر اوست.(سفينهالبحار، ج 1، ص559.) 2-مجمع البحرين، ص 248. 3- سفينة البحار، ج 1، ص559. 4- تحف العقول، ص 428. 5- همان. 6- احتجاج، ج 1، ص 25. 7- مجمع البحرين، ص 162. 8- سفينة البحار، ج 2، ص 285. 9- همان، ج 1، ص 474. 10- سوره زخرف، آيه 84. 11- تفسير الميزان، ج 18، ص 128/ سفينة البحار، ج 1، ص 474. 12- احتجاج، ج 2، ص 71. 13- الكافى، ج 1، ص97. 14- احتجاج، طبرسى، ج 2، ص 75. 15- كافى، ج 1، ص 1005. منبع: ماهنامه كوثر، ش 40 ، عمادالدين مروج زنادقه . + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 22:15 توسط امین |
1- مرحوم قطب الدّین راوندى روایت كرده است: روزى از امام جعفر صادق علیه السلام سؤال كردند: روزگار خود را چگونه سپرى مىفرمائى؟ حضرت در جواب فرمود: عمر خویش را بر چهار پایه و ركن اساسى سپرى مىنمایم: مىدانم آنچه كه روزى براى من مقدّر شده است، به من خواهد رسید و نصیب دیگرى نمىگردد. مىدانم داراى وظائف و مسئولیّتهائى هستم، كه غیر از خودم كسى توان انجام آنها را ندارد. مىدانم مرا مرگ در مىیابد و ناگهان بدون خبر قبلى مرا مىرباید؛ پس باید هر لحظه آماده مرگ باشم. و مىدانم خداى متعال بر تمام امور و حالات من آگاه و شاهد است و باید مواظب اعمال و حركات خود باشم .(1)
2- در روایات متعدّدى وارد شده است: هرگاه كه امام جعفر صادق علیه السلام در باغستان و مزرعه، بیل در دست داشته و مشغول كشاورزى و كارگرى مىبود؛ و اصحاب و دوستان، حضرت را با آن حالت مشاهده مى كردند، عرضه مىداشتند: یابن رسول الله! چرا در این موقعیت خود را به زحمت انداختهاید؟! اجازه فرمائید تا ما كمك كنیم و شما استراحت نمائید؟ حضرت در جواب مىفرمود: مرا به حال خود وا گذارید، من علاقهمندم كه خداوند مرا در حالتى مشاهده نماید كه با دست خود زحمت مىكشم و كار مىكنم و جسم خود را براى به دست آوردن روزى حلال به زحمت و مشقّت انداختهام.(2)
3- بعضى از بزرگان همانند مرحوم إربلى حكایت كردهاند: روزى مگسى بر صورت منصور دوانیقى نشست و منصور با دست خود آن را دور ساخت، مگس بار دیگر برگشت و بر همان جاى اول نشست و باز منصور آن را دور كرد. و این كار چند مرتبه تكرار شد تا آن كه منصور به خشم آمد، در همان حال، امام جعفر صادق علیهالسلام وارد شد. منصور گفت: یابن رسول الله! خداوند متعال براى چه مگس را آفریده است؟ حضرت در پاسخ فرمود: براى آن كه به وسیله آن، جبّاران را ذلیل و متواضع گرداند.(3)
4- مرحوم نراقى در كتاب ارزشمند خود آورده است: شخصى نزد امام جعفر صادق علیه السلام حضور یافت؛ و عرضه داشت: یابن رسول الله! پدرم پیر و ضعیف گشته است به طورى كه همانند بچه كوچك باید در خدمت او باشم؛ و نیز او را براى قضاء حاجت بغل مىكنم . حضرت فرمود: چنانچه توان داشته باشى باید این كار را ادامه دهى؛ و نیز باید با كمال ملاطفت و مهربانى برایش لقمه بگیرى و در دهانش بگذارى . انجام این امور فرداى قیامت، راه ورود به بهشت را برایت آسان مىگرداند. (4)
5- صفوان جمّال حكایت میكند: روزى در خدمت آن حضرت بودم، كه فرمود: اى صفوان! آیا تعداد سفیران و پیامبرانى را كه خداوند متعال براى هدایت بندگان؛ مبعوث گردانیده است، مىدانى؟ عرض كردم: خیر، نمىدانم . امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند یك صد و بیست و چهار هزار پیغمبر برانگیخت و به همان تعداد نیز وصىّ و جانشین منصوب و معرفى كرده، كه تمامى آنها اهل صدق حدیث و اداى امانت و زاهد در امور دنیا بودهاند. سپس حضرت در ادامه فرمایش خود افزود: خداوند متعال پیغمبرى بهتر و با فضیلتتر از حضرت محمد مصطفى صلى الله علیه و آله نفرستاد. و نیز جانشینى بهتر و با فضیلتتر از جانشین آن بزرگوار یعنى؛ حضرت امیرالمؤمنین امام على بن ابى طالب علیه السلام معرفى نكرده است .(5)
پینوشتها: 1- مستدرك الوسائل، ج 12، ص 172، ح 15. 2- كافى، ج 5، ص 76/ بحارالانوار، ج 47، ص 57/ وافى، ج 17، ص 30 و 36. 3- كشف الغمّة، ج 2، ص 373. 4- جامع السّعادات، ج 2، ص 265. 5- بحارالانوار، ج 16، ص 352، به نقل از اختصاص شیخ مفید.
منبع: کتاب چهل داستان و چهل حدیث از امام جعفر صادق علیه السلام؛ عبدالله صالحى
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 22:8 توسط امین |
لقب رئیس مذهب شیعه* بدین جهت براى امام ششم شیعیان شهرت یافت که معارف شیعى در دوران ایشان و در سایه تعالیم حضرتش، فرصت انتشار یافت. براى آشکار شدن اهمیت این مجال تاریخى، اشارهاى کوتاه به فشارهاى اجتماعى و سیاسى وارد بر امامان پیش از حضرت صادق علیهالسلام لازم است. این فشارها گرچه در ابتدا، به عنوان سیاستى راهبردى، از سوى دستگاههاى حاکمه تعقیب مىشد، اما جو اثرپذیر مسلمانان که به راحتى تحت تاثیر تبلیغات قرار مىگرفت بر تنگناها مىافزود و البته مصلحت جویىها و عافیت طلبىها نیز مزید بر علت مىشد.در میان ائمه علیهم السلام، امیرالمومنین على علیه السلام به جهت سوابق بى نظیر و توصیههاى مکرر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم موقعیت ویژهاى داشت که لازمه طبیعى آن مورد توجه قرار گرفتن ایشان از سوى مسلمانان بود، اما چنین نشد. بحث بر دور داشته شدن آن حضرت از خلافت نیست بلکه حتى در حوزههاى فکرى و عقیدتى نیز زمینه ظهور جدى در اختیار ایشان نبود. کدام یک از خطبههاى مفصل و مهم نهج البلاغه، در دوران بیست و پنج ساله خانه نشینى امام ادا شده است؟ مردم حتى در دوران حکومت حضرت على علیه السلام نیز تبعیت و انقیاد جدى نسبت به ایشان نداشتند، چه در امور دینى و چه در امور حکومتى. تفصیل این سخن فرصتى دیگر مى طلبد. وقتى عرصه بر على بن ابى طالب چنین تنگ باشد، وضعیت امامان بعدى معلوم خواهد بود، زمانى که با روى کار آمدن بنىامیه و فاصله گرفتن نسلها از صدر اسلام هر چه مىگذرد، کار بر ائمه (علیهم السلام) سختتر مىشود. در اواخر دوران امامت حضرت باقر علیه السلام همزمان با ضعف مفرط بنىامیه، فشارها بر آن حضرت کاهش یافت و شرایط اجازه تشکیل حلقههاى درس و بیان حقایق دین و شریعت را به آن جناب مىداد، همچنان که آمد و شد اصحاب نزدیک امام نیز مقدورتر مىگشت. این میراث به امام صادق علیهالسلام نیز رسید و از آغاز دوران امامت ایشان تا پایان عمر بنى امیه، یعنى سال 132ادامه داشت. در رجال شیخ طوسى، نام 3223 نفر به عنوان اصحاب امام صادق علیه السلام برده شده است. از حسن بن على وشاء یکى از اصحاب امام رضا علیه السلام نقل شده که گفت: در مسجد کوفه نهصد نفر را دیدم که از جعفر بن محمد (علیهماالسلام) حدیث نقل مىکردند. (1) البته چنین ارقامى بدان معنا نیست که همه این افراد، به یک میزان مورد وثوق امام قرار داشتند، لذا آن حضرت نسبت به عده محدودترى از اصحاب خود، توثیقها و تجلیلهاى ویژه نموده و به برخى اجازه مىدادند تا در مباحث مختلف وارد میدان شوند و به بحث و حتى مناظره بپردازند. در رجال کشى نقل شده که مردى شامى در مجلس امام وارد شد و عرض کرد: شنیدهام که براى هر سئوال پاسخى دارید، پس آمدهام که با شما مناظره کنم. امام فرمود: در چه موضوعى بحث دارى؟ گفت: در قرآن. امام به حمران بن أعین فرمود: پاسخ این مرد را بده. مرد شامى خطاب به امام گفت: من مىخواهم با خود شما بحث کنم. حضرت فرمود: اگر بر حمران چیره شدى، بر من غلبه یافتهاى. سپس در آن جلسه زراره بن أعین در فقه با مرد شامى مناظره کرد، هشام بن سالم در توحید و هشام بن حکم در امامت و مومن طاق نیز در پارهاى امور اعتقادى. (2) مردم حتى در دوران حکومت حضرت على علیه السلام نیز تبعیت و انقیاد جدى نسبت به ایشان نداشتند، چه در امور دینى و چه در امور حکومتى. تفصیل این سخن فرصتى دیگر مى طلبد. وقتى عرصه بر على بن ابى طالب چنین تنگ باشد، وضعیت امامان بعدى معلوم خواهد بود، زمانى که با روى کار آمدن بنىامیه و فاصله گرفتن نسلها از صدر اسلام هر چه مىگذرد، کار بر ائمه (علیهم السلام) سختتر مىشود. پس از این مقدمه، به موضوع اصلى مورد نظر در این مقال مىپردازیم و آن را با سئوالى آغاز مىکنیم: آیا امام صادق علیه السلام با توجه به فرصت ویژه و بىسابقهاى که پس از گذشت بیش از یک قرن از تاریخ تشیع براى ایشان حاصل شد، در مورد معنا و مفهوم تشیع و چیستى آن، مطالبى فرموده یا خیر؟ پاسخ یقیناً مثبت خواهد بود. مگر ممکن است امام در موضوعات فقهى، چنان فرمایشهاى متعدد و تعالیم فراوانى بیان کرده باشند که متون فقهى ما به طور عمده بر محور سخنان آن حضرت (و پدر گرامىشان) قرار یافته، آنگاه در باب مسائل عقیدتى که پایه و اساس دیانت است، مطالبى قابل توجه و مبنایى نفرموده باشند؟
طبیعتاً همان گونه که در فقه، نقلیات کمترى از چهار امام اول حتى امیرالمومنین (علیه السلام) در مقایسه با امامان پنجم و ششم وجود دارد، در اعتقادات نیز مطالب نقل شده از آن دو امام، به ویژه امام صادق علیه السلام به مراتب بیشتر است، لذا نمىتوان در ارائه تعریف از تشیع سخنان امام ششم را لحاظ ننمود. امامان یک سلسله متصل به رسول خدایند که سخنشان یکى است و مرام واحدى را معرفى و ترویج مىکنند. چنان که از امام صادق علیه السلام نقل است: «سخن من، سخن پدرم و کلام پدرم، کلام جد من است و آن کلام حسین و ... سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که سخن خداى متعال است.» (3) اما بى توجهى به شرایط ویژه و سخت زمانى امامان در القا و بیان این مرام و منظومه اعتقادى، خبط بزرگى است. شاگردان امام صادق علیه السلام از سخنان و تعالیم ایشان مکتوباتى را تالیف کردند که اصول نامیده مىشود و به تعبیر میرداماد «حدود چهارهزار شاگرد در محضر امام صادق علیه السلام بودند که کتب و تالیفاتشان فراوان بوده اما تعدادى که اعتبار آنها مقبول قرار گرفت و مورد اعتماد واقع شد، اصول چهارصدگانه نامیده شده است.» (4) در مورد اعتبار این مجموعههاى روایى، دانشمندان علم حدیث سخنان فراوان گفتهاند. میراث حدیثى امام صادق علیه السلام در فاصله زمانى پس از ایشان تا حدود دو قرن بعد که تالیف کتب جامع روایى آغاز شد، از سوى امامان بعدى نیز تقویت شد و البته طبعاً این میراث در معرض آفات خاص خود نیز قرار داشت. سخن در این است که آیا هیچ اثر و ثمرى از آموزههاى آن امام بزرگ، در تعریف تشیع و بیان چارچوبهاى آن به ما نرسیده است؟ آیا روشنفکران ما مىتوانند بىنیاز از این مجموعه به ارائه مفهوم تشیع اقدام کنند؟ هر قدر هم که کسى در میزان اعتبار میراث حدیثى شیعه تردید و یا حتى غلو کند، امکان نادیده گرفتن و ناچیز انگاشتن آن مبانى علمى را ندارد. یکى از برخوردهاى غیرعلمى - در ظاهر علمى - و تا حدى عوام گرایانه با حدیث را مثال مىآوریم. اگر شخصى موجه و موثق و کاملاً مورد اعتماد، حادثه یا مطلبى را براى شما، از قول شخص ثالثى نقل کند و بر صحت نقل تاکید نماید، چه بسا شما بدون آن که شخص ثالث را بشناسید، به واسطه اعتماد به ناقل مستقیم که با او مواجه بودهاید و تکیه بر این که او به هر کسى اعتماد نمىکند مطلب را بپذیرید. در این حالت شما مطلب مورد نظر را با دو واسطه – راوى - دریافت کردهاید که واسطه اول برایتان مجهول و واسطه دوم برایتان کاملاً مورد اعتماد است اما به قرینه تاکید واسطه دوم و شناخت و اعتمادتان به وى، به نقل اعتماد مىورزید. بنابراین اگر گفته شود که هر حدیثى به صرف مجهول بودن یک راوى آن، محکوم به بطلان است، بدون آن که قرائن موجود ملاحظه شود، حکمى علمى نشده است. این تنها یک نمونه و مثال بود. از تاریخ حدیث شیعه به روشنى فهمیده مىشود که بسیارى از اصول چهارصدگانه - که ذکرش گذشت - به دست صاحبان کتب اربعه - به ویژه جناب کلینى صاحب کتاب کافى رسیده است. لذا آنان قرائنى افزون بر صحت سند حدیث در اختیار داشتهاند. از آنجا که این بحث، مسئلهاى فنى در علم حدیث است ما به همین اشاره اکتفا مىکنیم به امید آن که طرح موضوعى در ذهن خوانندگان محترم باشد، زیرا خدشه نمودن بى امان در میراث حدیثى، یکى از آفات دین شناسىهاى امروزین جامعه ما است. اما در ادامه بحث اصلى خود باز هم با خدشه کنندگان مماشات نموده و از احادیثى نمونه مىآوریم که از نوع صافىهاى سخت گیرانه گذشته و همه گزینشهاى گاه غیر علمى را پشت سر گذاشته اند، اما باز هم در صحنه ماندهاند. نمونهاى از این احادیث صحیح السند از اصول کافى، که از امام صادق علیهالسلام نقل گردیده، چنین است: - باب وجوب طاعت/ حدیث 6: ما قومى هستیم که خداوند طاعتمان را واجب ساخته است. - باب آن که ائمه (علیهم السلام) والیان امر الهى و گنجینه داران علم اویند/ حدیث 5: ما حجتهاى الهى بر بندگانش و گنجینهداران علم اوییم. - باب نص خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بر ائمه (علیهم السلام)/ حدیث 102: از امام صادق (علیه السلام) در مورد آیه «اطیعواالله و اطیعواالرسول و اولى الامر منکم» سئوال شد پس فرمود: این آیه در مورد على بن ابى طالب (علیهماالسلام) و حسن (علیه السلام) و حسین (علیهالسلام) نازل شد ... سپس در مورد على بن حسین (امام سجاد علیه السلام) و پس از ایشان در محمد بن على (امام باقر علیه السلام) استمرار یافت... - باب غیبت/ حدیث10: اگر به شما خبر رسید که صاحب این امر (رسالت مهم الهى در گستردن دین و عدل در عالم) غایب شده است، این مسئله را انکار نکنید. از احادیثى که مضمون آنها قابل انکار نیست - و نمونههاى فوق گوشهاى از آنها است - به دست مىآید که انتصاب الهى امامان شیعه (که عصمت لازمه آن است) علم لدنى و الهى آنان و غیبت امام عصر (عج) از موارد غیرقابل حذف در تعریف تشیع است. *لازم به ذکر است که نسبت دادن عنوان رئیس مذهب شیعه به امام صادق علیه السلام به این مفهوم است که ایشان به علت شرایط مساعد و مناسب عصر خویش احیاگر مذهب تشیع شدند و اطلاق رییس مذهب شیعه به ایشان به این معنا می باشد . بعضی از افراد تعمدا این لفظ را بیان میدارند و عدهای هم از روی جهل. به هر حال این کلام نادرست میباشد و علت اشتباه و نادرست بودن آن هم این است که اولا دین و مذهب صاحبی دارد و آن خداوند تبارک و تعالی میباشد و دین مبین اسلام توسط پیامبر نور و رحمت حضرت ختمی مرتبت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم برای هدایت بشر از جانب خداوند آورده شده است تا ما با تبعیت از آن به سعادت و کمال در این دنیا و هم در آخرت برسیم . و ثانیا این که عدهای با بیان مکرر این که امام صادق علیه السلام موسس و رئیس مذهب شیعه هست میخواهند این ذهنیت را در افراد ایجاد کنند که شیعه پیدایش و تاسیس آن به زمان امام صادق علیه السلام برمیگردد و یک فرقه منشعب شده از اسلام است و مذهب جعلی و غیر صحیحی است و اهل سنت چون قدمت بیشتری دارد، مذهب حقه است در حالی که اصل شیعه و تاسیس آن به زمان حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر میگردد لذا با این بیان که عرض شد نسبت رئیس مذهب شیعه و یا موسس آن را به امام صادق دادن کلامی غلط است که باید این نکته را به گوینده آن تذکر داد.
پینوشتها: 1- رجال نجاشى/ شماره 80. 2- بحارالانوار، ج 47/ص 407. 3- کافى، ج 1/ص 53. 4- الذریعه،ج 2/ ص130 .
منبع: روزنامه شرق، جواد محدثی
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 21:59 توسط امین |
لقب رئیس مذهب شیعه* بدین جهت براى امام ششم شیعیان شهرت یافت که معارف شیعى در دوران ایشان و در سایه تعالیم حضرتش، فرصت انتشار یافت. براى آشکار شدن اهمیت این مجال تاریخى، اشارهاى کوتاه به فشارهاى اجتماعى و سیاسى وارد بر امامان پیش از حضرت صادق علیهالسلام لازم است. این فشارها گرچه در ابتدا، به عنوان سیاستى راهبردى، از سوى دستگاههاى حاکمه تعقیب مىشد، اما جو اثرپذیر مسلمانان که به راحتى تحت تاثیر تبلیغات قرار مىگرفت بر تنگناها مىافزود و البته مصلحت جویىها و عافیت طلبىها نیز مزید بر علت مىشد.در میان ائمه علیهم السلام، امیرالمومنین على علیه السلام به جهت سوابق بى نظیر و توصیههاى مکرر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم موقعیت ویژهاى داشت که لازمه طبیعى آن مورد توجه قرار گرفتن ایشان از سوى مسلمانان بود، اما چنین نشد. بحث بر دور داشته شدن آن حضرت از خلافت نیست بلکه حتى در حوزههاى فکرى و عقیدتى نیز زمینه ظهور جدى در اختیار ایشان نبود. کدام یک از خطبههاى مفصل و مهم نهج البلاغه، در دوران بیست و پنج ساله خانه نشینى امام ادا شده است؟ مردم حتى در دوران حکومت حضرت على علیه السلام نیز تبعیت و انقیاد جدى نسبت به ایشان نداشتند، چه در امور دینى و چه در امور حکومتى. تفصیل این سخن فرصتى دیگر مى طلبد. وقتى عرصه بر على بن ابى طالب چنین تنگ باشد، وضعیت امامان بعدى معلوم خواهد بود، زمانى که با روى کار آمدن بنىامیه و فاصله گرفتن نسلها از صدر اسلام هر چه مىگذرد، کار بر ائمه (علیهم السلام) سختتر مىشود. در اواخر دوران امامت حضرت باقر علیه السلام همزمان با ضعف مفرط بنىامیه، فشارها بر آن حضرت کاهش یافت و شرایط اجازه تشکیل حلقههاى درس و بیان حقایق دین و شریعت را به آن جناب مىداد، همچنان که آمد و شد اصحاب نزدیک امام نیز مقدورتر مىگشت. این میراث به امام صادق علیهالسلام نیز رسید و از آغاز دوران امامت ایشان تا پایان عمر بنى امیه، یعنى سال 132ادامه داشت. در رجال شیخ طوسى، نام 3223 نفر به عنوان اصحاب امام صادق علیه السلام برده شده است. از حسن بن على وشاء یکى از اصحاب امام رضا علیه السلام نقل شده که گفت: در مسجد کوفه نهصد نفر را دیدم که از جعفر بن محمد (علیهماالسلام) حدیث نقل مىکردند. (1) البته چنین ارقامى بدان معنا نیست که همه این افراد، به یک میزان مورد وثوق امام قرار داشتند، لذا آن حضرت نسبت به عده محدودترى از اصحاب خود، توثیقها و تجلیلهاى ویژه نموده و به برخى اجازه مىدادند تا در مباحث مختلف وارد میدان شوند و به بحث و حتى مناظره بپردازند. در رجال کشى نقل شده که مردى شامى در مجلس امام وارد شد و عرض کرد: شنیدهام که براى هر سئوال پاسخى دارید، پس آمدهام که با شما مناظره کنم. امام فرمود: در چه موضوعى بحث دارى؟ گفت: در قرآن. امام به حمران بن أعین فرمود: پاسخ این مرد را بده. مرد شامى خطاب به امام گفت: من مىخواهم با خود شما بحث کنم. حضرت فرمود: اگر بر حمران چیره شدى، بر من غلبه یافتهاى. سپس در آن جلسه زراره بن أعین در فقه با مرد شامى مناظره کرد، هشام بن سالم در توحید و هشام بن حکم در امامت و مومن طاق نیز در پارهاى امور اعتقادى. (2) مردم حتى در دوران حکومت حضرت على علیه السلام نیز تبعیت و انقیاد جدى نسبت به ایشان نداشتند، چه در امور دینى و چه در امور حکومتى. تفصیل این سخن فرصتى دیگر مى طلبد. وقتى عرصه بر على بن ابى طالب چنین تنگ باشد، وضعیت امامان بعدى معلوم خواهد بود، زمانى که با روى کار آمدن بنىامیه و فاصله گرفتن نسلها از صدر اسلام هر چه مىگذرد، کار بر ائمه (علیهم السلام) سختتر مىشود. پس از این مقدمه، به موضوع اصلى مورد نظر در این مقال مىپردازیم و آن را با سئوالى آغاز مىکنیم: آیا امام صادق علیه السلام با توجه به فرصت ویژه و بىسابقهاى که پس از گذشت بیش از یک قرن از تاریخ تشیع براى ایشان حاصل شد، در مورد معنا و مفهوم تشیع و چیستى آن، مطالبى فرموده یا خیر؟ پاسخ یقیناً مثبت خواهد بود. مگر ممکن است امام در موضوعات فقهى، چنان فرمایشهاى متعدد و تعالیم فراوانى بیان کرده باشند که متون فقهى ما به طور عمده بر محور سخنان آن حضرت (و پدر گرامىشان) قرار یافته، آنگاه در باب مسائل عقیدتى که پایه و اساس دیانت است، مطالبى قابل توجه و مبنایى نفرموده باشند؟
طبیعتاً همان گونه که در فقه، نقلیات کمترى از چهار امام اول حتى امیرالمومنین (علیه السلام) در مقایسه با امامان پنجم و ششم وجود دارد، در اعتقادات نیز مطالب نقل شده از آن دو امام، به ویژه امام صادق علیه السلام به مراتب بیشتر است، لذا نمىتوان در ارائه تعریف از تشیع سخنان امام ششم را لحاظ ننمود. امامان یک سلسله متصل به رسول خدایند که سخنشان یکى است و مرام واحدى را معرفى و ترویج مىکنند. چنان که از امام صادق علیه السلام نقل است: «سخن من، سخن پدرم و کلام پدرم، کلام جد من است و آن کلام حسین و ... سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که سخن خداى متعال است.» (3) اما بى توجهى به شرایط ویژه و سخت زمانى امامان در القا و بیان این مرام و منظومه اعتقادى، خبط بزرگى است. شاگردان امام صادق علیه السلام از سخنان و تعالیم ایشان مکتوباتى را تالیف کردند که اصول نامیده مىشود و به تعبیر میرداماد «حدود چهارهزار شاگرد در محضر امام صادق علیه السلام بودند که کتب و تالیفاتشان فراوان بوده اما تعدادى که اعتبار آنها مقبول قرار گرفت و مورد اعتماد واقع شد، اصول چهارصدگانه نامیده شده است.» (4) در مورد اعتبار این مجموعههاى روایى، دانشمندان علم حدیث سخنان فراوان گفتهاند. میراث حدیثى امام صادق علیه السلام در فاصله زمانى پس از ایشان تا حدود دو قرن بعد که تالیف کتب جامع روایى آغاز شد، از سوى امامان بعدى نیز تقویت شد و البته طبعاً این میراث در معرض آفات خاص خود نیز قرار داشت. سخن در این است که آیا هیچ اثر و ثمرى از آموزههاى آن امام بزرگ، در تعریف تشیع و بیان چارچوبهاى آن به ما نرسیده است؟ آیا روشنفکران ما مىتوانند بىنیاز از این مجموعه به ارائه مفهوم تشیع اقدام کنند؟ هر قدر هم که کسى در میزان اعتبار میراث حدیثى شیعه تردید و یا حتى غلو کند، امکان نادیده گرفتن و ناچیز انگاشتن آن مبانى علمى را ندارد. یکى از برخوردهاى غیرعلمى - در ظاهر علمى - و تا حدى عوام گرایانه با حدیث را مثال مىآوریم. اگر شخصى موجه و موثق و کاملاً مورد اعتماد، حادثه یا مطلبى را براى شما، از قول شخص ثالثى نقل کند و بر صحت نقل تاکید نماید، چه بسا شما بدون آن که شخص ثالث را بشناسید، به واسطه اعتماد به ناقل مستقیم که با او مواجه بودهاید و تکیه بر این که او به هر کسى اعتماد نمىکند مطلب را بپذیرید. در این حالت شما مطلب مورد نظر را با دو واسطه – راوى - دریافت کردهاید که واسطه اول برایتان مجهول و واسطه دوم برایتان کاملاً مورد اعتماد است اما به قرینه تاکید واسطه دوم و شناخت و اعتمادتان به وى، به نقل اعتماد مىورزید. بنابراین اگر گفته شود که هر حدیثى به صرف مجهول بودن یک راوى آن، محکوم به بطلان است، بدون آن که قرائن موجود ملاحظه شود، حکمى علمى نشده است. این تنها یک نمونه و مثال بود. از تاریخ حدیث شیعه به روشنى فهمیده مىشود که بسیارى از اصول چهارصدگانه - که ذکرش گذشت - به دست صاحبان کتب اربعه - به ویژه جناب کلینى صاحب کتاب کافى رسیده است. لذا آنان قرائنى افزون بر صحت سند حدیث در اختیار داشتهاند. از آنجا که این بحث، مسئلهاى فنى در علم حدیث است ما به همین اشاره اکتفا مىکنیم به امید آن که طرح موضوعى در ذهن خوانندگان محترم باشد، زیرا خدشه نمودن بى امان در میراث حدیثى، یکى از آفات دین شناسىهاى امروزین جامعه ما است. اما در ادامه بحث اصلى خود باز هم با خدشه کنندگان مماشات نموده و از احادیثى نمونه مىآوریم که از نوع صافىهاى سخت گیرانه گذشته و همه گزینشهاى گاه غیر علمى را پشت سر گذاشته اند، اما باز هم در صحنه ماندهاند. نمونهاى از این احادیث صحیح السند از اصول کافى، که از امام صادق علیهالسلام نقل گردیده، چنین است: - باب وجوب طاعت/ حدیث 6: ما قومى هستیم که خداوند طاعتمان را واجب ساخته است. - باب آن که ائمه (علیهم السلام) والیان امر الهى و گنجینه داران علم اویند/ حدیث 5: ما حجتهاى الهى بر بندگانش و گنجینهداران علم اوییم. - باب نص خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بر ائمه (علیهم السلام)/ حدیث 102: از امام صادق (علیه السلام) در مورد آیه «اطیعواالله و اطیعواالرسول و اولى الامر منکم» سئوال شد پس فرمود: این آیه در مورد على بن ابى طالب (علیهماالسلام) و حسن (علیه السلام) و حسین (علیهالسلام) نازل شد ... سپس در مورد على بن حسین (امام سجاد علیه السلام) و پس از ایشان در محمد بن على (امام باقر علیه السلام) استمرار یافت... - باب غیبت/ حدیث10: اگر به شما خبر رسید که صاحب این امر (رسالت مهم الهى در گستردن دین و عدل در عالم) غایب شده است، این مسئله را انکار نکنید. از احادیثى که مضمون آنها قابل انکار نیست - و نمونههاى فوق گوشهاى از آنها است - به دست مىآید که انتصاب الهى امامان شیعه (که عصمت لازمه آن است) علم لدنى و الهى آنان و غیبت امام عصر (عج) از موارد غیرقابل حذف در تعریف تشیع است. *لازم به ذکر است که نسبت دادن عنوان رئیس مذهب شیعه به امام صادق علیه السلام به این مفهوم است که ایشان به علت شرایط مساعد و مناسب عصر خویش احیاگر مذهب تشیع شدند و اطلاق رییس مذهب شیعه به ایشان به این معنا می باشد . بعضی از افراد تعمدا این لفظ را بیان میدارند و عدهای هم از روی جهل. به هر حال این کلام نادرست میباشد و علت اشتباه و نادرست بودن آن هم این است که اولا دین و مذهب صاحبی دارد و آن خداوند تبارک و تعالی میباشد و دین مبین اسلام توسط پیامبر نور و رحمت حضرت ختمی مرتبت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم برای هدایت بشر از جانب خداوند آورده شده است تا ما با تبعیت از آن به سعادت و کمال در این دنیا و هم در آخرت برسیم . و ثانیا این که عدهای با بیان مکرر این که امام صادق علیه السلام موسس و رئیس مذهب شیعه هست میخواهند این ذهنیت را در افراد ایجاد کنند که شیعه پیدایش و تاسیس آن به زمان امام صادق علیه السلام برمیگردد و یک فرقه منشعب شده از اسلام است و مذهب جعلی و غیر صحیحی است و اهل سنت چون قدمت بیشتری دارد، مذهب حقه است در حالی که اصل شیعه و تاسیس آن به زمان حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر میگردد لذا با این بیان که عرض شد نسبت رئیس مذهب شیعه و یا موسس آن را به امام صادق دادن کلامی غلط است که باید این نکته را به گوینده آن تذکر داد.
پینوشتها: 1- رجال نجاشى/ شماره 80. 2- بحارالانوار، ج 47/ص 407. 3- کافى، ج 1/ص 53. 4- الذریعه،ج 2/ ص130 .
منبع: روزنامه شرق، جواد محدثی
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 21:57 توسط امین |
|
| ||||||