|
A small crack appeared on a cocoon + نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 15:42 توسط امین |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 17:22 توسط امین |
اگر تنها سه روز براي ديدن فرصت داشته باشيد چه مي كنيد ؟ هلن كلر كه از كودكي نابينا و ناشنوا شد در پاسخ به اين سوال گفته است : اغلب فكر مي كنم كه چند روز نابينايي و ناشنوايي مي تواند موهبتي به حساب بيايد . تاريكي مطلق آدمي را وامي دارد كه به حس بينايي خود ارج نهد و سكوت محض به او يادآور مي شود كه از وجود صداهاي گوناگون لذت ببرد .
من هميشه دوستان بيناي خود را آزموده ام تا پي ببرم چه چيزهايي را مي بينند . اخيراً از يكي از دوستانم كه تازه از پياده روي يك ساعته در پارك بازگشته بود پرسيدم :» چه خبر ؟ چه ديدي ؟« و او جواب داد :» هيچي ، چيز خاصي نديدم .« بعد از خودم پرسيدم چطور امكان دارد كه در پياده روي يك ساعته در پارك هيچ چيز با ارزشي براي ديدن وجود نداشته باشد ! چشم هاي من جايي را نمي بيند ولي هزاران چيز در دور و اطراف من وجود دارد كه برايم جالب هستند و آنها را تنها از راه لامسه حس كرده ام . من تقارن ظريف برگ را حس مي كنم ، عاشقانه روي پوست نرم درختان غان يا پوست زبر و زمخت درخت كاج دست مي كشم . در بهار درست بعد از زماني كه طبيعت از خواب زمستاني اش بيدار مي شود شاخه هاي درختان را به اميد اينكه شكوفه اي روي آنها پيدا كنم لمس مي كنم و تمام اينها را بدون اينكه ديده باشم مي توانم شرح دهم . گاهي اوقات اگر شانس بياورم دستم را آرام روي نهال كوچكي مي گذارم و لرزش شادي بخش صداي آواز پرندگان را حس مي كنم.
هر از گاهي قلبم در اشتياق ديدن اين چيزها فرياد مي زند . با خود مي گويم اگر تنها از طريق لمس كردن تا اين حد مسرور مي شوم، پس اگر «ببينم» چه حالي به من دست مي دهد ؟ حال به شما مي گويم كه اگر سه روز به من فرصت ديدن مي دادند چه مي كردم . اين مدت را به سه قسمت تقسيم مي كردم . روز اول را به ملاقات افرادي كه مهرباني ها و محبت هايشان به زندگيم معنا بخشيد، اختصاص مي دادم . اگر چه هم اكنون نمي دانم و نمي توانم از پنجره روح – چشمانم– آنچه را كه در درون قلب آنها مي گذرد ببينم، اما با نوك انگشتانم مي توانم صورت آنها را لمس كنم و پي به احساس دروني آنها ببرم. من خنده، غم و بسياري از اين احساسات بارز را تشخيص مي دهم و دوستانم را با حس كردن چهره هايشان مي شناسم.چقدر فهم همه چيز آسانتر و زيباتر است براي شما كه مي توانيد با نگاه كردن به ظرافت چهره اشخاص، به لرزش ماهيچه هاي كوچك آنها و يا حتي به حركت دستشان در كوتاه ترين زمان ممكن پي به جزيي ترين احساسات آنها ببريم اما آيا تا به حال برايتان اتفاق افتاده است كه با چشمهايتان طبيعت درون دوستانتان را ببينيد؟ چند نفر از شما افرادي را مي شناسيد كه مي توانند ظاهر اشخاصي را كه پيوسته با آنها در ارتباطند شرح دهند؟ براي مثال آيا خود شما مي توانيد صورت پنج نفر از دوستان نزديكتان را به طور دقيق شرح دهيد؟ من تجربه اي در اين زمينه كسب كرده ام. از چند نفر در مورد رنگ چشمهاي همسرشان سوال كردم و اغلب آنها از اينكه جواب اين سوال را نمي دانستند شوكه شدند. و اما چيزهايي كه دوست دارم ببينم : روز اول، روز پر مشغله اي خواهد بود. ابتدا مدتي مديد به چهره معلم مهربانم خيره خواهم شد تا ظاهر و باطن زيباي آن را براي هميشه در ذهنم حك كنم . اگر در اين بين چشمانم خسته شد با تماشاي صورت كودكان به آنها استراحت مي دهم و بعد از آن مي توانم به ذهنيتي از اشتياق و زيبايي معصومانه كه نشان دهنده آگاهي فرد از تضادهاي پيشرفت زندگي است دست يابم . دوست دارم كتابهايي را كه برايم خوانده شده، ببينم. كتاب هايي كه عميق ترين راه هاي زندگي بشر را برايم آشكار ساختند . بعد از ظهر در يكي از پارك ها پياده روي طولاني خواهم داشت و در آن هنگام بي شك چشمانم از زيبايي هاي بي حد و مرز طبيعت از خود بي خود خواهند شد . براي ديدن شكوه و عظمت غروب رنگين شكر گزار خواهم بود . فكر مي كنم كه در شب اول خواب به سراغم نيايد.
بعد از ظهر روز دوم را به تئاتر يا سينما مي روم تنها خدا مي داند كه چقدر دوست دارم يكي از تئاترهاي اصيل و شگفت آور را ببينم. من از زيبايي ريتم حركات جز با گستره محدود لمس دستانم بهره نبرده ام و نمي برم و موسيقي را آنگونه حس مي كنم كه ضرب هايي زمين را بلرزاند . روز بعد دوباره به طلوع خورشيد خوش آمد خواهم گفت و از كشف اين مايه نشاط و پرده برداري جديد از زيبايي هاي جهان هيجان زده خواهم شد. امروز، يعني روز سوم، را مثل روزهاي عادي در ميان كساني كه مشغول كار خود هستند سپري خواهم كرد. امروز مقصدم شهر است. ابتدا در گوشه اي شلوغ و پرهياهو خواهم ايستاد و فقط مردم را تماشا خواهم كرد. سعي مي كنم با تماشاي آنها چيزي از زندگي روزمره اشان بفهمم. لبخندها را كه مي بينم خوشحال مي شوم. عزم راسخ افراد موجب غرور در من مي شود و با ديدن رنج آنها حس همدردي در من بيدار خواهد شد. سپس در يكي از خيابان ها به راه افتاده، سعي مي كنم چشمانم را روي يك نقطه يا يك نفر متمركز نكنم. در اين حال هيچ شي يا شخص خاصي را جز انبوهي از رنگهاي شهر فرنگ نخواهم ديد. مطمئنم كه رنگ لباس خانم ها كه در جمعيت نمايان است منظره فوق العاده اي به وجود مي آورد كه هرگز از ديدن آن خسته نخواهم شد. اما بايد بگويم كه اگر من هم بينا بودم شايد مثل آنها لباس هاي رنگارنگ انتخاب مي كردم. بعد تور يك روزه اي در شهر مي گذاردم. به محله هاي فقيرنشين، كارخانه ها، پارك هايي كه بچه ها در آن بازي مي كنند، به محله هايي كه مليت هاي مختلف در آنجا سكونت دارند، مي روم. هميشه چشمانم براي ديدن خوشي و بدبختي بينا است و به همين دليل است كه عميقا در مورد اين مسائل به بررسي مي پردازم و به دانسته هايم نسبت به اينكه مردم چگونه زندگي و كار مي كنند مي افزايم. روز سوم نيز رو به اتمام است. شايد بسياري چيزهاي مهم باقي مانده باشد كه ساعت هاي پاياني را بايد صرف آنها كنم ولي دلم مي خواهد كه بعد از ظهر آخرين روز را به تماشاي يك تئاتر كمدي بنشينم. چرا كه مي توانم از طريق آثار كمدي به روح آدمي ارج نهم. در طول شب، تاريكي هميشگي دوباره به سراغم مي آيد. طبيعتاً در اين سه روز كوتاه نمي توانم تمام چيزهايي را كه دوست دارم ببينم و زماني كه تاريكي دوباره بازمي گردد مي فهمم چه چيزهايي را هنوز نديده ام. شايد اگر بدانيد كه دوباره براي هميشه نابينا خواهيد شد اين برنامه كوتاه مدت اصلاً شما را راضي نكند هرچند كه من به همين مدت كوتاه هم راضي هستم. مطمئناً اگر مي دانستيد كه چنين سرنوشتي در انتظارتان است از چشمهايتان طوري استفاده مي كرديد كه قبلاً فكرش را هم نمي كرديد. هر چيزي را كه مي ديديد برايتان عزيز مي شد. چشمانتان چنان مي ديد كه گويي همه چيز را دربر مي گيرد و در آخر به درجه اي مي رسد كه حس مي كرديد واقعاً مي بينيد و يك جهان زيبا و جديد در مقابل چشمانتان نمايان مي شد. من نابينا هستم و به شما و تمام كساني كه قادر به ديدن هستيد توصيه مي كنم آنچنان از چشمانتان استفاده كنيد كه گويي فردا نابيناي مطلق مي شويد و همين روش را براي ديگر اعضاي خود به كار بنديد. به صداها خوب گوش كنيد. آواز پرندگان را با لذت گوش كنيد، گويي فردا ناشنوا خواهيد شد. همه چيز را آنگونه لمس كنيد كه گويي فردا حس لامسه خود را از دست خواهيد داد. عطر گلها را ببوئيد، با اشتياق هر چيز را بچشيد بهترين استفاده را از حواس پنجگانه اتان بكنيد و اين حس كه مي توانيد به تمام جنبه هاي نشاط و زيبايي موجود در جهان مقابلشان را بفهميد افتخار كنيد. اما اجازه دهيد كه بگويم سواي تمام اين حواس، بينايي فوق العاده ترين آنها است و من شكي در آن ندارم .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 15:57 توسط امین |
روزگاري دو برادر که در همسايگي هم در مزرعه شان زندگي مي کردند با هم اختلاف پيدا کردند. اين اولين اختلاف جدي آنها در اين چهل سال بود. آنان در اين مدت بدون هيچ گير و گرهي دوش به دوش هم کار کرده بودند، ماشين آلات شان را به هم مي دادند، کارگر و محصولات شان را با هم شريک مي شدند. اما حالا، بعد از اين همه همکاري، اولين شکاف جدي بين شان ايجاد شده بود.
اول با يک سوءتفاهم ساده شروع شد بعد به يک اختلاف اساسي تبديل شد، سرانجام کار به دعوا کشيد و به هم ناسزا گفتند و اکنون چند هفته بود که با هم حرف نمي زدند.يک روز صبح در خانه "جان" را زدند در را باز کرد، نجاري با جعبه ابزارش پشت در بود. نجار گفت: دنبال يک کار چند روزه مي گردم. گفتم شايد شما کارهاي جزيي داشته باشيد که بتوانم انجام دهم.برادر بزرگ تر گفت: بله. اتفاقاً دارم. مزرعه آن طرف نهر را مي بيني؟ مزرعه همسايه من است. در واقع او برادر کوجک تر من است.تا هفته پيش علفزاري بين ما بود. اخيراً با بولدوزرش خاکريز رودخانه را برداشته و حالا فقط يک نهر بين ماست. شايد او اين کار را از سر لجبازي کرده باشد. اما مي دانم چه طور تلافي کنم. آن کپه الوار را نزديک انبار مي بيني؟ مي خواهم با آنها نرده اي بسازي به ارتفاع دو متر و نيم که ديگر نه خانه اش را ببينم نه قيافه اش را.نجار گفت: گمانم فهميدم اوضاع از چه قرار است. جاي ميخ و چاله کن را نشانم بده تا کاري کنم که خوشت بيايد.برادر بزرگ تر بايد به شهر مي رفت. لوازم کار نجار را در اختيارش گذاشت و رفت. نجار تمام روز را سخت کار کرد. اندازه گرفت، اره کرد، ميخ کرد، حوالي غروب هنگام بازگشت مزرعه دار، نجار تازه کارش را تمام کرده بود.
مزرعه دار با ديدن حاصل کار نجار چشم هايش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند. نه تنها نرده اي وجود نداشت. بلکه يک پل درست کرده بود... پلي که اين طرف نهر را به آن طرف وصل مي کرد. کاري هنرمندانه، با دست انداز روي پل و همه چيزهاي لازم يک پل.
همسايه اش، يعني برادر کوچک ترش، دست ها را باز کرد و به طرف آنها آمد: تو واقعاً رفيق خوبي هستي که بعد از آن حرف ها و کارهايم باز اين پل را ساختي.
دو برادر در دو سوي پل ايستادند و بعد در ميانه پل به هم رسيدند و دست هم را گرفتند برگشتند و ديدند که نجار دارد جعبه ابزارش را برمي دارد که برود.برادر بزرگ تر گفت: نرو صبر کن. چند روز ديگر بمان. کلي کار برايت دارم. نجار گفت: دلم مي خواهد بمانم.اما پل هاي زيادي مانده که بايد بسازم.
فقط اين را به ياد داشته باشيد که خدااز شما نمي پرسد چه اتومبيلي داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد که با اتومبيل تان چند نفر را به مقصد رسانديد.
خدا از شما نمي پرسد خانه تان چه قدر بزرگ بود، اما از شما خواهد پرسيد چند نفر را با روي خوش در خانه تان پذيرفتيد.
خدا از شما نمي پرسد چند دست لباس در کمدتان داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد چند بي لباس را پوشانديد.
خدا از شما نمي پرسد چند دوست داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد که شما در حق چند نفر دوستي کرديد.
خدا از شما نمي پرسد در کدام محله زندگي مي کرديد، اما از شما خواهد پرسيد که با همسايه تان چه رفتاري داشتيد.
خدا از شما نمي پرسد پوست تان چه رنگ بود، اما از شما خواهد پرسيد که چه خصوصيات اخلاقي داشتيد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 15:52 توسط امین |
امام صادق عليه السلام ميفرمايد: من هميشه رختخواب پدرم را آماده ميکردم و منتظر ميماندم تا بيايد و به بستر رود، سپس خودم ميخوابيدم. در يکي از شبها، آن بزرگوار تأخير کرد، (نگران شدم) به مسجد رفتم. مردم، همه رفته بودند. پدرم را در حال سجده ديدم، نالهاش را شنيدم که به خدا عرض ميکرد: «سُبحانکَ اللهمَّ انتَ رَبّي حَقّاً حَقّا، سَجَدتُ لکَ يا رَبِّ تَعَبُّداً وَ رِقّاً ... ؛ خداوندا تو منزّهي! تو به حق، پروردگار من ميباشي! از روي خضوع و بندگي تو را سجده ميکنم، خدايا! عملي ضعيف (و اندک) دارم، تو آن را برايم دو چندان کن، خداوندا! در آن روز که بندگانت را برميانگيزي مرا از عذاب خود مصون بدار! توبهام را بپذير که همانا تو توبهپذير مهرباني!» (1) امام صادق علیه السلام ميفرماید: «اِذا اکثَرَ العَبدُ مِنَ الاستِغفارِ رُفِعَت صَحيفَتُهُ وَ هِيَ يَتَلَألاُ (2) ؛ هر گاه بندهاي زياد استغفار کند نامه عملش را در حالي که ميدرخشد به آسمان بالا ميبرند.» + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 14:49 توسط امین |
ای دنیا. ای دنیا از من دور شو . آیا میخواهی خودت را به من عرضه کنی یا به من اظهار تمایل و رغبت نمایی؟ دیگر وقت آن نیست که تو پیش من خودآرایی کنی. هرگز برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه من هیچگونه نیازی به تو ندارم و تورا سه طلاقه کردم که در آن رجوعی نیست. ایام زندگی تو کوتاه و ارزش تو ناچیز و امید به تو پست و حقیر است. حضرت علی(ع) + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 16:15 توسط امین |
( برای ظهور فرزند فاطمه(س)تا میتوانیم دعاکنیم ) در زمان ظهور مولا تمام بیماران شفا یافته و کوران بینا میگردند.باران به قدر کفایت میبارد تمام کره خاکی از گل و گیاه سبز و خرم میشود گویی مخملی سبز تمام زمین را پوشانده است تمام درختان میوه دار میشوند. بدنها سالم و عمرها طولانی و چند صد ساله میشود ایام و سالها ده برابر میشود کشاورزان چندین برابر محصول برداشت میکنند. کینه از دلها رخت بر میبندد مردم با هم مهربان میشوند عقل انسان ها کامل میشود درندگی از حیوانات برداشته میشود تا جایی که(گرگ و گوسفند)(گاو و شیر)در کنار هم زندگی میکنند حرص و طمع از بین میرود فقیری برای صدقه دادن یافت نمیشود.کودکان با مار و عقرب بازی میکنند بدون انکه گزندی ببینند. تمام مرزها برداشته میشود. همه کره زمین تحت یک حکومت وقانون واحد اداره میگرددو اگر دختر خانم جوانی با تمامی زیور آلات خود پیاده قصد رفتن به هرجای دنیا را داشته باشد هیچکس به او کوچکترین آزاری نمیرساندو هیچ درنده ای به او حمله نمیکند اسمان باران رحمتش را نازل و زمین چیزی از گیاهانش را در خود باقی نمیگذارد ثروتها انباشته میشود به طوریکه هرکس بگوید ای مهدی(ارواحنا فداه)به من عطا کن میفرماید انچه خواستی بگیر. ((برداشت از کتاب آشتی با امام عصرعج نوشته دکتر علی هراتیان)) + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 16:14 توسط امین |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 16:12 توسط امین |
|
| ||||||