تبليغاتX
** خدایا: مرا قلبی ببخش که برای دیگران بتپد با اشک دیگران اشک بریزد از شادی دیگران شاد شود و رنج دیگران را رنج خود بداند قلبی که مرا با تمامی آفرینش پیوند زند ** خدايم!به تو عشق مي ورزم.تو را بيش از هر چيز ديگري در اين دنيا دوست مي دارم.چنان به تو عشق مي ورزم كه سرمست و بي خود مي شوم. خدايم!مرا عشق پاك و خلوص و عبوديت عطا كن.متبركم كن تا دنيا با تمامي غم ها و خوشي هايش، زشتي ها و زيبا يي هايش،مرا نفريبد. ** خدايم!خانه قلب من كوچك است آن راچنان فراخ كن كه پذيراي تو باشد.خانه قلبم ويرانه است،آن را مرمت كن تا در خور تو شود.خانه قلبم آلوده است،آن را پاك و مطهر گردان.عميق ترين آرزوي من زماني برآورده مي شودكه تو هميشه و هميشه در سراي قلبم ساكن شويو من هر روزم را در حضور پر نور تو سپري كنم. پس بارالها مرا در انتظار رسيدن به اين آرزو مگذار ** جانا حديث حسنت در داستان نگنجد * رمزي ز راز عشقت در صد زبان نگنجد* سوداي زلف و خالت در هر خيال نايد * انديشه وصالت جز در گمان نگنجد* هرگز نشان ندادند از كوي تو كسي را * زيرا كه راه كويت اندر نشان نگنجد* آهي كه عاشقانت از حلق جان برآرند * هم در زمان نيايد هم در مكان نگنجد* آنجا كه عاشقانت يك دم حضور يابند * دل در حساب نايد جان در ميان نگنجد* اندر خمير دلها گنجي نهان نهادي * از دل اگر برآيد در آسمان نگنجد* عطار وصف عشقت چون در عبارت آورد* زيرا كه وصف عشقت اندر بيان نگنجد *


ذکر یار

ذکر یار

 

A small crack appeared on a cocoon

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.
...............................................................
A man sat for hours and watched 
Carefully the struggle of the butterfly 
To get out of that small crack of cocoon 
 
شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون 
آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. 
...............................................................
Then the butterfly stopped striving 
It seemed that she was exhausted and 
couidnotgo go on trying  
 
آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر می رسید  
که خسته شده ، و دیگر نمی تواند به 
تلاشش ادامه دهد
...............................................................
The man decided to help the poor creature
He widened the crack by scissors the butterfly
come out of cocoon easily, but her body was 
Tiny and her wings were wrinkled 
 
آن شخض مصمم شد به پروانه کمک کند 
و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما
جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند.
...............................................................
The man continued watching the butterfly
He expected to see her wings become her body 
! But it did not happen  
 
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود 
و از جثه ی او محافظت کند.   
اما چنین نشد ! 
...............................................................
, As a mattet of fact , the butterfly to crawlon 
, the ground for the rest of her life 
. for she could never fly
 
در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین ،
بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.
 ...............................................................
 
, The kind man did not realize that God had
,  arranged the limitation of cocoon 
,And also the struggle for butterfly to get out
, of it so that a certain fluid could be discharged
. from her body to enable her to fly after ward
 
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا
برای خارج شدن از سوراخ ریز آن  را خدا برای پروانه
قرار داده بود ، تا به آن وسیله مایعی از بدنش تر شح
شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد....
...............................................................
. Sometimes struggling is the only things we need to do  
 
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.
...............................................................
If God had provided us with in easy life
. To live with out any difficulties
. Then we become strong, and could not fly
 
اگر خداوند مقدر می کرد بدون هیچ مشگلی زندگی
کنیم ، فلج می شدیم ، به اندازه ی کافی
قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.
...............................................................
I asked for strength , and He provided me
.With enough strong difficulties
. To become strong
. I asked for know ledge and He provided me
 
من نیرو می خواستم و خدا مشکلاتی 
سر راهم قرار داد ، تا قوی شوم.
من دانش خواستم و خداوند مسایلی 
برای حل کردن به من داد .           
                     
...............................................................
            
I asked for prosperity and promotion and  
.He provided me with ability
To think and hands To work 
. I asked for bravery , and He provided
.Me with abstacles To overcome          
  
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من
قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .
من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر ،
راهم قرار داد تا آنها را از میان بر دارم.
   
...............................................................
       
, I asked for motivation , and He showed
.me eople who needed help
, I asked for LOVE and He provided me 
. with o pportunity 
. To give LOVE to others
    
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من
نشان داد که نیازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد
تا به دیگران محبت کنم.
...............................................................
I did not get what I wanted ....
But
I was provided with what needed
 
<< من به آنچه خواستم نرسیدم.......
اما آنچه به آن نیاز داشتم ،
به من داده شد.>>
...............................................................
Do not worry , fight
. with difficulties and be sure
.That you can prevail over them
 
نترس..........
نترس با مشکلات مبارزه کن.
و بدان .........
و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی.
 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 15:42 توسط امین |


 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 17:22 توسط امین |


 

اگر تنها سه روز براي ديدن فرصت داشته باشيد چه مي كنيد ؟

هلن كلر كه از كودكي نابينا و ناشنوا شد در پاسخ به اين سوال گفته است : اغلب فكر مي كنم كه چند  روز نابينايي و ناشنوايي مي تواند موهبتي به حساب بيايد . تاريكي مطلق آدمي را وامي دارد كه به حس بينايي خود ارج نهد و سكوت محض به او يادآور مي شود كه از وجود صداهاي گوناگون لذت ببرد .

من هميشه دوستان  بيناي خود را آزموده ام تا پي ببرم چه چيزهايي را مي بينند . اخيراً از يكي از دوستانم كه تازه از پياده روي يك ساعته در پارك بازگشته بود پرسيدم :» چه خبر ؟ چه ديدي ؟« و او جواب داد :» هيچي ، چيز خاصي نديدم .« بعد از خودم پرسيدم چطور امكان دارد كه در پياده روي يك ساعته در پارك هيچ چيز با ارزشي براي ديدن وجود نداشته باشد ! چشم هاي من جايي را نمي بيند ولي هزاران چيز در دور و اطراف من وجود دارد كه برايم جالب هستند و آنها را تنها از راه لامسه حس كرده ام . من تقارن ظريف برگ را حس مي كنم ، عاشقانه روي پوست نرم درختان غان يا پوست زبر و زمخت درخت كاج دست مي كشم . در بهار درست بعد از زماني كه طبيعت از خواب زمستاني اش بيدار مي شود شاخه هاي درختان را به اميد اينكه شكوفه اي روي آنها پيدا كنم لمس مي كنم و تمام اينها را بدون اينكه ديده باشم مي توانم شرح دهم . گاهي اوقات اگر شانس بياورم دستم را آرام روي نهال كوچكي مي گذارم و لرزش شادي بخش صداي آواز پرندگان را حس مي كنم.

هر از گاهي قلبم در اشتياق ديدن اين چيزها فرياد مي زند . با خود مي گويم اگر تنها از طريق لمس كردن تا اين حد مسرور مي شوم، پس اگر «ببينم» چه حالي به من دست مي دهد ؟ حال به شما مي گويم كه اگر سه روز به من فرصت ديدن مي دادند چه مي كردم . اين مدت را به سه قسمت تقسيم مي كردم . روز اول را به ملاقات افرادي كه مهرباني ها و محبت هايشان به زندگيم معنا بخشيد، اختصاص مي دادم . اگر چه هم اكنون نمي دانم و نمي توانم از پنجره روح – چشمانم– آنچه را كه در درون قلب آنها مي گذرد ببينم، اما با نوك انگشتانم مي توانم صورت آنها را لمس كنم و پي به احساس دروني آنها ببرم. من خنده، غم و بسياري از اين احساسات بارز را تشخيص مي دهم و دوستانم را با حس كردن چهره هايشان مي شناسم.چقدر فهم همه چيز آسانتر و زيباتر است براي شما كه مي توانيد با نگاه كردن به ظرافت چهره اشخاص، به لرزش ماهيچه هاي كوچك آنها و يا حتي به حركت دستشان در كوتاه ترين زمان ممكن پي به جزيي ترين احساسات آنها ببريم

 اما آيا تا به حال برايتان اتفاق افتاده است كه با چشمهايتان طبيعت درون دوستانتان را ببينيد؟ چند نفر از شما افرادي را مي شناسيد كه مي توانند ظاهر اشخاصي را كه پيوسته با آنها در ارتباطند شرح دهند؟ براي مثال آيا خود شما مي توانيد صورت پنج نفر از دوستان نزديكتان را به طور دقيق شرح دهيد؟ من تجربه اي در اين زمينه كسب كرده ام. از چند نفر در مورد رنگ چشمهاي همسرشان سوال كردم و اغلب آنها از اينكه جواب اين سوال را نمي دانستند شوكه شدند. و اما چيزهايي كه دوست دارم ببينم :

روز اول، روز پر مشغله اي خواهد بود. ابتدا مدتي مديد به چهره معلم مهربانم خيره خواهم شد تا ظاهر و باطن زيباي آن را براي هميشه در ذهنم حك كنم . اگر در اين بين چشمانم خسته شد با تماشاي صورت كودكان به آنها استراحت مي دهم و بعد از آن مي توانم به ذهنيتي از اشتياق و زيبايي معصومانه كه نشان دهنده آگاهي فرد از تضادهاي پيشرفت زندگي است دست يابم . دوست دارم كتابهايي را كه برايم خوانده شده، ببينم. كتاب هايي كه عميق ترين راه هاي زندگي بشر را برايم آشكار ساختند . بعد از ظهر در يكي از پارك ها پياده روي طولاني خواهم داشت و در آن هنگام بي شك چشمانم از زيبايي هاي بي حد و مرز طبيعت از خود بي خود خواهند شد . براي ديدن شكوه و عظمت غروب رنگين شكر گزار خواهم بود . فكر مي كنم كه در شب اول خواب به سراغم نيايد.

روز بعد، قبل از طلوع خورشيد بيدار مي شوم تا معجزه شورانگيز جايگزيني روز و شب را ببينم. با ترس و احترام به منظره باعظمت نور خورشيد كه زمين خواب آلود را بيدار مي كند، نگاه خواهم كرد. در اين روز به گذشته و حال كه زمان با سرعت از آنها فاصله مي گيرد، وفادار خواهم ماند، دلم مي خواهد كه پيشرفت باشكوه بشر را ببينم پس به موزه مي روم. در آنجا چشمانم خلاصه اي از تاريخ زمين از حيوانات گرفته تا نژادهاي مختلف انسان و اسكلت هاي غول پيكر دايناسورهايي كه سالها پيش از انسان در زمين پرسه مي زدند را خواهم ديد. بنابراين در روز دوم انسان را از طريق ساخته دستش كشف مي كنم. چيزهايي كه از طريق لمس كردن به آنها رسيده ام هم اكنون از طريق چشم مي توانم ببينم و چقدر اين لحظات باشكوه خواهند بود. بعد نوبت به جهان بي نظير نقاشي مي رسد، حتي اگر شده باشد بتوانم برداشتي سطحي از اين هنر به دست آورم. هنرمندان مي گويند براي قدرداني عميق و حقيقي از هنر بايد چشمها را پرورش داد و  تربيت كرد. بايد بتوان از طريق تجربيات پي به ارزش خطوط برد. اگر بينا بودم مسلماً از مبادرت به يادگيري چنين فن شگفت انگيزي در پوست خود نمي گنجيدم

بعد از ظهر روز دوم را به تئاتر يا سينما مي روم تنها خدا مي داند كه چقدر دوست دارم يكي از تئاترهاي اصيل و شگفت آور را ببينم. من از زيبايي ريتم حركات جز با گستره محدود لمس دستانم بهره نبرده ام و نمي برم و موسيقي را آنگونه حس مي كنم كه ضرب هايي زمين را بلرزاند .

روز بعد دوباره به طلوع خورشيد خوش آمد خواهم گفت و از كشف اين مايه نشاط و پرده برداري جديد از زيبايي هاي جهان هيجان زده خواهم شد. امروز، يعني روز سوم، را مثل روزهاي عادي در ميان كساني كه مشغول كار خود هستند سپري خواهم كرد. امروز مقصدم شهر است.

ابتدا در گوشه اي شلوغ و پرهياهو خواهم ايستاد و فقط مردم را تماشا خواهم كرد. سعي مي كنم با تماشاي آنها چيزي از زندگي روزمره اشان بفهمم. لبخندها را كه مي بينم خوشحال مي شوم. عزم راسخ افراد موجب غرور در من مي شود و با ديدن رنج آنها حس همدردي در من بيدار خواهد شد. سپس در يكي از خيابان ها به راه افتاده، سعي مي كنم چشمانم را روي يك نقطه يا يك نفر متمركز نكنم. در اين حال هيچ شي يا شخص خاصي را جز انبوهي از رنگهاي شهر فرنگ نخواهم ديد. مطمئنم كه رنگ لباس خانم ها كه در جمعيت نمايان است منظره فوق العاده اي به وجود مي آورد كه هرگز از ديدن آن خسته نخواهم شد. اما بايد بگويم كه اگر من هم بينا بودم شايد مثل آنها لباس هاي رنگارنگ انتخاب مي كردم. بعد تور يك روزه اي در شهر مي گذاردم. به محله هاي فقيرنشين، كارخانه ها، پارك هايي كه بچه ها در آن بازي مي كنند، به محله هايي كه مليت هاي مختلف در آنجا سكونت دارند، مي روم. هميشه چشمانم براي ديدن خوشي و بدبختي بينا است و به همين دليل است كه عميقا در مورد اين مسائل به بررسي مي پردازم و به دانسته هايم نسبت به اينكه مردم چگونه زندگي و كار مي كنند مي افزايم.

روز سوم نيز رو به اتمام است. شايد بسياري چيزهاي مهم باقي مانده باشد كه ساعت هاي پاياني را بايد صرف آنها كنم ولي دلم مي خواهد كه بعد از ظهر آخرين روز را به تماشاي يك تئاتر كمدي بنشينم. چرا كه مي توانم از طريق آثار كمدي به روح آدمي ارج نهم. در طول شب، تاريكي هميشگي دوباره به سراغم مي آيد. طبيعتاً در اين سه روز كوتاه نمي توانم تمام چيزهايي را كه دوست دارم ببينم و زماني كه تاريكي دوباره بازمي گردد مي فهمم چه چيزهايي را هنوز نديده ام. شايد اگر بدانيد كه دوباره براي هميشه نابينا خواهيد شد اين برنامه كوتاه مدت اصلاً  شما را راضي نكند هرچند كه من به همين مدت كوتاه هم راضي هستم. مطمئناً اگر مي دانستيد كه چنين سرنوشتي در انتظارتان است از چشمهايتان طوري استفاده مي كرديد كه قبلاً فكرش را هم نمي كرديد. هر چيزي را كه مي ديديد برايتان عزيز مي شد. چشمانتان چنان مي ديد كه گويي همه چيز را دربر مي گيرد و در آخر به درجه اي مي رسد كه حس مي كرديد واقعاً مي بينيد و يك جهان زيبا و جديد در مقابل چشمانتان نمايان مي شد.

من نابينا هستم و به شما و تمام كساني كه قادر به ديدن هستيد توصيه مي كنم آنچنان از چشمانتان استفاده كنيد كه گويي فردا نابيناي مطلق مي شويد و همين روش را براي ديگر اعضاي خود به كار بنديد. به صداها خوب گوش كنيد. آواز پرندگان را با لذت گوش كنيد، گويي فردا ناشنوا خواهيد شد. همه چيز را آنگونه لمس كنيد كه گويي فردا حس لامسه خود را از دست خواهيد داد. عطر گلها را ببوئيد، با اشتياق هر چيز را بچشيد بهترين استفاده را از حواس پنجگانه اتان بكنيد و اين حس كه مي توانيد به تمام جنبه هاي نشاط و زيبايي موجود در جهان مقابلشان را بفهميد افتخار كنيد. اما اجازه دهيد كه بگويم سواي تمام اين حواس، بينايي فوق العاده ترين آنها است و من شكي در آن ندارم .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 15:57 توسط امین |



 

 

روزگاري دو برادر که در همسايگي هم در مزرعه شان زندگي مي کردند با هم اختلاف پيدا کردند. اين اولين اختلاف جدي آنها در اين چهل سال بود. آنان در اين مدت بدون هيچ گير و گرهي دوش به دوش هم کار کرده بودند، ماشين آلات شان را به هم مي دادند، کارگر و محصولات شان را با هم شريک مي شدند. اما حالا، بعد از اين همه همکاري، اولين شکاف جدي بين شان ايجاد شده بود.

اول با يک سوءتفاهم ساده شروع شد بعد به يک اختلاف اساسي تبديل شد، سرانجام کار به دعوا کشيد و به هم ناسزا گفتند و اکنون چند هفته بود که با هم حرف نمي زدند.يک روز صبح در خانه "جان" را زدند در را باز کرد، نجاري با جعبه ابزارش پشت در بود. نجار گفت: دنبال يک کار چند روزه مي گردم. گفتم شايد شما کارهاي جزيي داشته باشيد که بتوانم انجام دهم.برادر بزرگ تر گفت: بله. اتفاقاً دارم. مزرعه آن طرف نهر را مي بيني؟ مزرعه همسايه من است. در واقع او برادر کوجک تر من است.تا هفته پيش علفزاري بين ما بود. اخيراً با بولدوزرش خاکريز رودخانه را برداشته و حالا فقط يک نهر بين ماست. شايد او اين کار را از سر لجبازي کرده باشد. اما مي دانم چه طور تلافي کنم. آن کپه الوار را نزديک انبار مي بيني؟ مي خواهم با آنها نرده اي بسازي به ارتفاع دو متر و نيم که ديگر نه خانه اش را ببينم نه قيافه اش را.نجار گفت: گمانم فهميدم اوضاع از چه قرار است. جاي ميخ و چاله کن را نشانم بده تا کاري کنم که خوشت بيايد.برادر بزرگ تر بايد به شهر مي رفت. لوازم کار نجار را در اختيارش گذاشت و رفت. نجار تمام روز را سخت کار کرد. اندازه گرفت، اره کرد، ميخ کرد، حوالي غروب هنگام بازگشت مزرعه دار، نجار تازه کارش را تمام کرده بود.

مزرعه دار با ديدن حاصل کار نجار چشم هايش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند. نه تنها نرده اي وجود نداشت. بلکه يک پل درست کرده بود... پلي که اين طرف نهر را به آن طرف وصل مي کرد. کاري هنرمندانه، با دست انداز روي پل و همه چيزهاي لازم يک پل.

همسايه اش، يعني برادر کوچک ترش، دست ها را باز کرد و به طرف آنها آمد: تو واقعاً رفيق خوبي هستي که بعد از آن حرف ها و کارهايم باز اين پل را ساختي.

دو برادر در دو سوي پل ايستادند و بعد در ميانه پل به هم رسيدند و دست هم را گرفتند برگشتند و ديدند که نجار دارد جعبه ابزارش را برمي دارد که برود.برادر بزرگ تر گفت: نرو صبر کن. چند روز ديگر بمان. کلي کار برايت دارم. نجار گفت: دلم مي خواهد بمانم.اما پل هاي زيادي مانده که بايد بسازم.

فقط اين را به ياد داشته باشيد که خدااز شما نمي پرسد چه اتومبيلي داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد که با اتومبيل تان چند نفر را به مقصد رسانديد.

خدا از شما نمي پرسد خانه تان چه قدر بزرگ بود، اما از شما خواهد پرسيد چند نفر را با روي خوش در خانه تان پذيرفتيد.

خدا از شما نمي پرسد چند دست لباس در کمدتان داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد چند بي لباس را پوشانديد.

خدا از شما نمي پرسد چند دوست داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد که شما در حق چند نفر دوستي کرديد.

خدا از شما نمي پرسد در کدام محله زندگي مي کرديد، اما از شما خواهد پرسيد که با همسايه تان چه رفتاري داشتيد.

خدا از شما نمي پرسد پوست تان چه رنگ بود، اما از شما خواهد پرسيد که چه خصوصيات اخلاقي داشتيد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 15:52 توسط امین |


 

نتیجه استغفار زیاد

 

یا رب

 

امام صادق عليه السلام مي‌فرمايد: من هميشه رختخواب پدرم را آماده مي‌کردم و منتظر مي‌ماندم تا بيايد و به بستر رود، سپس خودم مي‌خوابيدم. در يکي از شب‌ها، آن بزرگوار تأخير کرد، (نگران شدم) به مسجد رفتم. مردم، همه رفته بودند. پدرم را در حال سجده ديدم، ناله‌اش را شنيدم که به خدا عرض مي‌کرد: «سُبحانکَ اللهمَّ انتَ رَبّي حَقّاً حَقّا، سَجَدتُ لکَ يا رَبِّ تَعَبُّداً وَ رِقّاً ... ؛ 

خداوندا تو منزّهي! تو به حق، پروردگار من مي‌باشي! از روي خضوع و بندگي تو را سجده مي‌کنم، خدايا! عملي ضعيف (و اندک) دارم، تو آن را برايم دو چندان کن، خداوندا! در آن روز که بندگانت را برمي‌انگيزي مرا از عذاب خود مصون بدار! توبه‌ام را بپذير که همانا تو توبه‌پذير مهرباني!» (1)

امام صادق علیه السلام مي‌فرماید:

«اِذا اکثَرَ العَبدُ مِنَ الاستِغفارِ رُفِعَت صَحيفَتُهُ وَ هِيَ يَتَلَألاُ (2) ؛ هر گاه بنده‌اي زياد استغفار کند نامه عملش را در حالي که مي‌درخشد به آسمان بالا مي‌برند.»

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 14:49 توسط امین |


 

ای دنیا. ای دنیا از من دور شو . آیا میخواهی خودت را به من عرضه کنی یا به من اظهار تمایل و رغبت نمایی؟ دیگر وقت آن نیست که تو پیش من خودآرایی کنی. هرگز

برو این دام بر مرغ دگر نه                         که عنقا را بلند است آشیانه

من هیچگونه نیازی به تو ندارم و تورا سه طلاقه کردم که در آن رجوعی نیست. ایام زندگی تو کوتاه و ارزش تو ناچیز و امید به تو پست و حقیر است.

 حضرت علی(ع)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 16:15 توسط امین |


 

( برای ظهور فرزند فاطمه(س)تا میتوانیم دعاکنیم )

در زمان ظهور مولا تمام بیماران شفا یافته و کوران بینا میگردند.باران به قدر کفایت میبارد تمام کره خاکی از گل و گیاه سبز و خرم میشود گویی مخملی سبز تمام زمین را پوشانده است تمام درختان میوه دار میشوند. بدنها سالم و عمرها طولانی و چند صد ساله میشود ایام و سالها ده برابر میشود کشاورزان چندین برابر محصول برداشت میکنند. کینه از دلها رخت بر میبندد مردم با هم مهربان میشوند عقل انسان ها کامل میشود درندگی از حیوانات برداشته میشود تا جایی که(گرگ و گوسفند)(گاو و شیر)در کنار هم زندگی میکنند حرص و طمع از بین میرود فقیری برای صدقه دادن یافت نمیشود.کودکان با مار و عقرب بازی میکنند بدون انکه گزندی ببینند. تمام مرزها برداشته میشود. همه کره زمین تحت یک حکومت وقانون واحد اداره میگرددو اگر دختر خانم جوانی با تمامی زیور آلات خود پیاده قصد رفتن به هرجای دنیا را داشته باشد هیچکس به او کوچکترین آزاری نمیرساندو هیچ درنده ای به او حمله نمیکند اسمان باران رحمتش را نازل و زمین چیزی از گیاهانش را در خود باقی نمیگذارد ثروتها انباشته میشود به طوریکه هرکس بگوید ای مهدی(ارواحنا فداه)به من عطا کن میفرماید انچه خواستی بگیر.

((برداشت از کتاب آشتی با امام عصرعج نوشته دکتر علی هراتیان))

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 16:14 توسط امین |


 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 16:12 توسط امین |


X

ای غربت صداقت

من بودنم را در همان نگاه اول و

همان سلام اول متوقف کرده ام

آخر تمام بودنت میان یک سلام و

خداحافظ جای گرفته است

پس من به همان سلام بسنده

می کنم تا هیچ گاه پایانی در کار

نباشد

نجوایم کن مهربان


صفحه نخست
پست الکترونيک



پيوندهاي روزانه

عطر انتظار
گفتارهای حکیمانه
کاروان بهشتیان زمین
زندگی با خنده
::::. پريشانگرد .::::
غرفه ناز
آستان مقدس امامزادگان چهل اختران انجدان اراک
::.امام زمان (عج).::
مهندس آي كيو
هميشه عقايد ما صحيح نيست
تک سوار عشق
دل آبی به دنبال دلهای آبی
.:: آئین مهر ::.
ستاره درخشان شب
روزهای عاشقی
پدر مهربون
و خدایی که در این نزدیکی است ...
مهدی زهرا
چهارده منتخب
پرواز روح
گیسو کمند
حرف هایی از جنس ایرانی
اتاْمرون
یاسین
آموزش هندی و انگلیسی
پیامبر اعظم
شب قدر
("(." ویبره ".)")
معرفت دینی
یا امام حسن مجتبی
آسمونی
ترنم اندیشه
میکده من
استاد صمدی
سپيده دم
ساربان
خورشید ولایت
موهبت
شاخه سبزخیال
آرشيو پيوندهاي روزانه


فال حافظ
نوشته هاي پيشين

آبان 1388

شهریور 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
فروردین 1382


آرشيو موضوعي

شعر
عکس
دانلود
ادبی
صحبت های خودمانی
اجتماعی
مذهبی


پيوندها

نور و نار
حرف هایی از جنس ایرانی
مجله انتظار
::. پريشانگرد .::
پرتال مهندسین عمران

RSS