|
هر كه خوشزبان باشد، برادران و دوستانش زياد شوند هر كه مردمان را [به] نيكويى [سخن] گويد و به گِرد عثرات [و خطاهاي] ايشان نگردد، ايشان او را دوست گيرند و با او چون با برادران، زندگانى كنند. گر زبانت خوش است، جملهي خلق در مــودّت بـرادران تـــواَنـد ور زبـانـت بـد اسـت ، در خـــــــانـه خصمِ جانِ تو، چاكران تواَند + نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 10:27 توسط امین |
یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد. دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم. * سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. * و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار. آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود. عرفان نظرآهاری + نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 10:25 توسط امین |
تا مرد سخن نگفته باشد... المَرءُ مَخْبُوءٌ تَحتَ لِسانِهِ (1) مرد پنهان است در زير زبان خويش تا مرد سخن نگويد مردمان ندانند كه او عالم است يا جاهل ، ابله است يا عاقل ، چون سخن گفت مقدار عقل و ميزان فضل او دانسته شود. + نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 10:18 توسط امین |
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 10:14 توسط امین |
كوچك بود و دنيايش تاريك. هيچ خورشيدي نداشت. نه آسمان مي خواست، نه بي تاب كوه بود و درخت و دريا بود. چشم هايش بسته، دست هايش گره كرده، در خود خزيده بود. خون مي خورد و جنيني خود را پاس مي داشت. بزرگتر شد و ديگر آن جهان كوچك را تاب نياورد. نفس مي خواست و آسمان و نوازش و لبخند. شيرش دادند، زيرا آنكه آسمان و لبخند و نوازش را مي فهمد، هرگز خون نخواهد خورد. * * او رفت و رفته رفته، تن اش را جان كرد و جانش را جان جان. و از آن پس جاده هايي بود كه توش و تواني ديگر مي خواست. راه هايي كه بايد بي پا و بي سر مي رفت. بالا رفتن از سربالايي آسمان و گذشتن از پيچ هاي ملكوت. بسياري توان بالا رفتن نداشتند زيرا هميشه گرسنه بودند و هرگز لقمه اي از سفره آسمان نخورده بودند. او بي تني اش را كنار سفره آسمان نشاند تا بي دهان و بي گلو، خوردن را بياموزد. پس به جاي آب، تشنگي مي نوشيد و به جاي آنكه مرغان طعامش شوند، طعم پرواز را چشيد و به جاي هر ميوه اي تنها از بار درخت معرفت خورد. هزاران سال طول كشيد اما او سرانجام دانست كه نور، تنها نور خداوند غذاي انسان است. عرفان نظرآهاري + نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 10:12 توسط امین |
|
| ||||||