|
زندگی سخت و طاقت فر سا شده بود همه ی کارها گره خورده بود همه ی دل ها گرفته بود همه در ها قفل شده بود و مردم مانده بودند با هزاران در بسته!با هزاران قفل!!! تا هنگامی که تو آمدی تو آمدی ای روشنایی بخش بوم تیره ی دنیاو ابر تیرگی از تمام صندوقخانه ی دل ها رخت بر بست! بر گرفته از وبلاگ آسمونی + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 20:26 توسط امین |
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست ور نه از آهم جهانی را بسوزانم چو شمع سر فرازم کن شبی از وصل خود ای ماهرو تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که دیگر در های خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم و من آنروز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم که دیگر نباشم ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 11:35 توسط امین |
بر خودم واجب دونستم از یکی از همراهان بسیار خوب این وبلاگ که از سمنان به ما می پیوندند تشکر و قدردانی کنم. در ضمن خوشحال میشم نظر خودتون و هم برای این حقیر بنویسید و بنده را در هر چه بهتر شدن وبلاگ یاری کنید. علی یارتون خداوند نگهدارتون + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 21:59 توسط امین |
دل را ز بيخودى سر از خود رميدن است جان را هواى از قفس تن پريدن است از بيم مرگ نيست كه سر دادهام فغان بانگ جرس ز شوق به منزل رسيدن است دستم نمىرسد كه دل از سينه بر كنم بارى علاج شوق، گريبان دريدن است شامم سيهتر است ز گيسوى سركشت خورشيد من برآى كه وقت دميدن است سوى تو اى خلاصه گلزار زندگى مرغ نگه در آرزوى پر كشيدن است بگرفته آب و رنگ ز فيض حضور تو هر گل در اين چمن كه سزاوار ديدن است با اهل درد شرح غم خود نمىكنم تقدير قصه دل من ناشنيدن است آن را كه لب به جام هوس گشت آشنا روزى «امين» سزا لب حسرت گزيدن است "آيت الله سيدعلى خامنهاى" + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 22:40 توسط امین |
مي دانم که مي داني + نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385 23:29 توسط امین |
او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود. او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي. عرفان نظرآهاری + نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385 23:18 توسط امین |
سلام: از امروز یک یار و دوست بسیار عزیز به بنده در مطالب این وبلاگ یاری و کمک می کند. نام ادبی ایشونو (عطر سیب) انتخاب کرده ام و از ایشون به خاطر قبول این کار بسیار ممنونم. + نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385 19:14 توسط امین |
بسم الله الرحمن الرحیم فنای عشق چون عاشق معشوق را بیند اضطرابی در وی پیداشود ُ زیرا که هستی او عاریتی است و روی در قبله ی نیستی دارد . وجود او در وجد مضطرب شود تا با حقیقت کار نشیند ُ و هنوز تمام پخته نیست ُچون تمام پخته شود در التقا از خود غایب شود ُ زیرا که چون عاشق پخته شد در عشق و عشق نهاد او را بگشاد ُ چون طلایه ی وصال پیدا شود وجود او رخت بربندد به قدر پختگی او در کار.آورده اند که اهل قبیله ی مجنون گرد آمدند و به قوم لیلی گفتند : این مرد از عشق هلاک خواهد شد ُ چه زیان دارد اگر یکبار دستوری باشد تا او لیلی را بیند ؟ گفتند : ما را از این معنی هیچ بخلی نیست ولیکن مجنون خود تاب دیدار او ندارد . مجنون را بیاوردند و در خرگاه لیلی بر گرفتند . هنوز سایه ی لیلی پیدا نگشته بود که مجنون را مجنوز در بایست گفتن . بر خاک در پست شد . گفتند : ما گفتیم که او طاقت دیدار او ندارد ! اینجا بود که با خاک سر کوی او کاری دارد . گرمی ندهد هجر به وصلت بارم با خاک سرکوی تو کاری دارم زیرا که از او قوت تواند خورد در هستی علم ُ اما از حقیقت وصال قوت نتواند خورد که اوئی او بنماند . ( غزالی ــ سوانح العشاق ) عطر سیب + نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385 19:1 توسط امین |
|
|||||
| ||||||