ای عزیز خداوند
از خدا یک کمی وقت خواست / وای ای داد بیداد / دیدی آخر خدا مهلتش داد / آمد و توی قلبت قدم زد / هر کجا پا گذاشت / تکه ای از جهنم رقم زد / او قسم خورد و گفت / آبروی تو را می برد / توی بازار دنیا / مفت قلب تو را می خرد

از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد
دیدی آخر خدا مهلتش داد
*
آمد و توی قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه ای از جهنم رقم زد
*
او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت قلب تو را می خرد
*
آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید
*
آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور
*
برد شیطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کلید خدا ، کو؟
*
ای عزیز خداوند
پیش از آنکه درآسمان را ببندند
پیش از آنکه بمانی
توی این راههای به این دور و دیری
کاش برخیزی و با دلیری
قلب خود را از او پس بگیری
عرفان نظرآهاری
برگرفته از سایت www.nooronar.com
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 11:36 توسط امین
|
شعری زیبا از علیرضا قزوه در مورد مولایی که ویلا نداشت....
مولاي من!
خليفه نيستي
سلطان هم
فقط امام اول مظلوماني
و جاي پنج سال
ميشد كه پنجاه سال حاكم باشي
ميشد كه شامات را
چون دنداني كند و پراكند
كه سهم بچههاي ابوسفيان باشد
و در امارت كوفه
كاري هم به «ابنملجم» و «قطام» داد.
ميشد....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 0:10 توسط امین
|
بسم الله الرحمن الرحيم
روی سخنم به:
پدر و مادرها
نسلی كه خود را نسل سوم می خواند
و
قشر مذهبي، مبلغ، بسيجي، و مسيئولين فرهنگيست.
دين داري؟ دين گريزي؟ خود محوري؟
بسيجي، حزب اللهي، مذهبي، حاج آقا، چادري، مسجدي، روحاني و …
اسامي كه بر خلاف ظاهر آرام و دلنشينشون تا به گوش مي خورن ناخودآگاه تندي و خشونت به ذهن
متبادر ميشه.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 18:35 توسط امین
|
عشق چیست؟
بسم الله ارحمن الرحیم
مدت زیادیه یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده.یه کلمه.کلمه ای برای هر کس معنایی داره.کلمه ای که برای هر کس مفهوم خاصی داره.کلمه ای که کس به شکلی خاصی او رو درک کرده و اون کلمه عشق است.عشق چیست؟این سوالیه که دلم میخواهد شما به اون جواب بدید.اگر جواباتون بلنده ایمیلش کنید.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 18:21 توسط امین
|
و اما عشق ....
بسم الله الرحمن الرحیم
در ازل پرتـــــــو حسنـــــــت زتجـــلی دم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عقل میــــخواست از ان شعــــله چرا افروزد
مدعی خواست که آید به تماشـــــــــاگه راز
عشق پیدا شد اتش به همه عالم زد
عین اتش شد از این غیــرت بر ادم زد
برق غــیرت بدرخشید جهان بر هم زد
دست غیب آمد بر سینه نا محـــرم زد
عشق زيباست،بزرگ است،بلند است، پر سوزو سوداست، عظيم است،تا کنون هزاران بار عشق را بر زبان آورده ايم و بار ها آن را در قلب خود زمزمه کرده ايم. ساعتها داستان های عاشقانه خوانده ايم و گوش به افسانه های مردان عاشق سپرده ايم.اما آيا تا کنون از خود پرسيده ايم كه عشق ، اين طريق مستان ! چيست؟
پاسخ دادن به اين سوال بسيار دشوار است .در طول قرون گذشته ساده انديشان بسياری خواسته اند که عشق را به تصوير بکشند و آن را در بند قلم و کاغذ اسير کنند، اما هيچ کدام در به تصوير کشيدن واقعيت عشق موفق نبوده اند. عشقی که آنها عرضه کرده اند شبهه ای از عشق بوده نه واقعيت عشق. زيرا که هر کدام عشق را از دريچه الهام خود ديده اند و از پنجره ناآگاه خود آن را به تصوير کشيده اند. اما عشق هزاران نقاب بر چهره دارد.
عشق مانند پرنده بی پروايی است که بر هر کوی و برزن که می نشيند، نقشی نو بر تار و پود آن ميزند و بر هر منزلی که پا ميگذارد طرحی نو از خود به يادگار . اگر کمی دقت کنيم ،همه جا رد بالهای پرنده عشق را مياببم. عشق را در افسانه ها ميابيم، در قصه های ليلی و مجنون، شيرين و فرهاد، عشق را از زبان منصور حلاج بر سر دار مي شنويم، عشق را در کوچه های مدينه ميابيم، درميان در و ديوار، عشق را در محراب ميابيم ،بربالاي سر نيزه ،عشق را در تشت طلا ميابيم . با هزارن تعبير متفاوت در اشعار حافظ، سعدی و مولانا .آری اين ها همه عشق اند. هر کدام چهره ای از چهره های افسونگرو هزار چهره عشق اند.همه از يک جنس اند، همه از يک روحند، از يک کالبدند، يك نقطه مشترك در ميان همه اين عشق ها وجود دارد. نقطه مشترکی که از راه شناختن آن ميتوانيم تعريفی برای عشق بيابيم و راهی برای شناخت آن پيدا کنيم.
اما اين تعريف، با تمام تعاريفی که تا کنون شنيده يا ديده ايم تفاوت دارد.اين تعريف، از جنسی ديگر است، اين تعريف، دليل و برهان علمی نيست، تعريفی نيست که بتوان از طريق عقل يا تعاريف فيزيکي وشيميايي آن را اثبات کرد. اين تعريف از جنس دل است.با چشم وگوش عقل نمي توان اين تعريف را فهميد.
...ومرتضي ، سيد مستان عصر ، گويد: (( انسان ها بر دو گونه اند:آنان كه با عقل شان مي زيند و ديگراني كه زيستشان با دل است ، چه سهل است آنگونه زيستن وچه دشوار است اين گونه بودن )) .آری راه فهميدن تعريف عشق، دل است،برای فهميدن آن بايد با چشم و گوش دل حديث راه عاشقی را بشنوی و ببينی و سپس تجربه کنی وآنگاه ، (( عاشق )) شوي. در آن هنگام معنای عشق را خواهی فهميد و عشق را از درون احساس خواهی کرد...يكي لاله به صحرايم ،كه داغ عشق مي دانم..
و اما نقطه مشترک، بين تمام عشق ها ،وجود ((عاشق و معشوق)) است و عشق خلاصه ميشود در رابطه بين اين دو . عاشق خلاصه ميشود در معشوق. معشوق معبود عاشق است،معشوق مقصود عاشق است،هدف زيستن عاشق معشوق است،عاشق هيچ چيز بالاتر از عشق نميخواهد و هيچ خواسته ای به جز وصال با معشوق ندارد:
دمي با يار سركردن،به دل شوق است بر بودن ...مرا عمري به سختي شد براي يك دم آسودن
عاشق هيچ گاه از شراب وصال معشوق سيراب نخواهد شد،عاشق هنگامی که پا در راه پر پيچ و خم عاشقی ميگذارد ،بند های تن را پاره ميکند و پا به دنيای جديدی ميگذارد و خود را از بند های دنيای مادی ميرهاند.عشق به عاشق جان مي بخشد.عشق نا ممکن را برای عاشق ممکن ميکند، و استعدادهای نهفته او را شکوفا ،عاشق بين جان و جانان ،جانان را انتخاب ميکند،عاشق لاف عشق نميزند، هر لحظه ادعای عاشقی نميکند، بلکه عاشقانه پا در راه عاشقی ميگذارد و تا رسيدن به هدف تلاش ميکند.عاشقان هميشه دست شكر رو به آسمان دارندكه عزت مندانه تلخي بلا را به شيريني سرسپردگي به حضرت حق بدل كنند وحتي مرگ را لذت بينند كه (( قليل من عبادي الشكور)) ، حال آنكه عاقلان از زندگي همين يك جان را دارند ! وشيريني اين زندگي ، ارزاني شان باد !!
اما در چه صورت اين عشق جاودانه خواهد شد.چگونه چنين رابطه راستينی بين عاشق ومعشوق برقرار خواهد شد. چگونه اين عشق حقيقت خواهد يافت .در چه صورت مرگ پايان اين عشق نخواهد بود.آری هنگامي عشق ما حقيقت خواهد يافت که معشوق ارزش زيستن برای آن را داشته باشد.معشوق ما شايستگی عبوديت را داشته باشد. هنگامی عشق ما جاودانه خواهد شد که معشوق ما جاودانه باشد.هنگامی عشق ما پاک وزيبا خواهد بود که معشوق ما هميشه پاک وزيبا و کامل باشد و پيری وکهنگی در او راهی نداشته باشد. و کدام معشوق بهتر از خالق عشق. روح حقيقت جو و متعالی گرای انسان نميتواند عاشق وجودی پايان پذير باشد. عشق های راستين زمينی نيز به عشق خالق عشق ختم خواهند شد. افسانه های عاشقانه نيز داستان هايی هستند برای اين که ما راه و رسم عاشقی را بياموزيم.
اما قدم در راه عشق الهی نهادن بسيار سخت ودشوار است كه: (( گر همسفر عشق شدي ، مرد سفر باش ! ))
برای رسيدن به خداوند بايد قدم در راه پر پيچ وخم عشق الهی بگذاري .راه هايی که در هر گوشه از آن امتحانات الهی در کمينت هستند و حتی نيات تو را نيز مورد آزمايش و امتحان قرار ميدهند.هنگامی که راه های پر پيچ وخم امتحانات الهی را پشت سر گذاشتي و سختی های را ه را به جان خريدي و به پايان راه رسيدی ،باز خود را در ابتدای راه عاشقی ميابی:
اذان عشق را گفتم،به خون دل وضو كردم...نماز عشق بر خواندم، برت چون قبله رو كردم
آنجاست که وقتي نام علی(ع) را ميشنوی آشوبی در دلت بر پا ميشود، هنگامی که نام حسين(ع) را ميشنوی، سر تا پايت به لرزه می افتد و نام مهدی(عج) تمام دلت را به آتش ميکشد.لذت مي بري كه دلت تسخير اين عشق هاي آسماني شده . مي نازي به خودت كه معشوقت مهدي (عج) است . پس بار ديگر يا علی ميگويی و قدم در راه عشقی ديگر مينهی .راهی که در انتهای آن باز به همان معشوف واقعی ميرسی و در ان لحظه است که معنی واقعی عشق را میفهمی زیرا که عاشق شده ای
از صدای سخن عشق نديدم خوشتر يادگاری که در اين گنبد دوار بماند
عطر نماز ...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 18:19 توسط امین
|
بسم الله الرحمن الرحيم
مدينه ...عجب غربتي دارند بعضي واژه ها...ته دلت چقدر بوي غم ميگيرد وقتي نامشان را ميشنوي...گوشه چشمانت مهمان مرواريدي ميشود كه سرچشمه اش دلت است !
مدينه...عجب غربتي دارد مدينه ! چقدر دلت بوي غم ميگرد وقتي نامش را ميشنوي ! چقدر چشمانت دوست دارند براي مدينه مرواريد هديه ي صورتت دهند !
مدينه ...نام قريبی است .پر از رمز وراز . يك دلي دارد به وسعت دريا اين مدينه ! چه ناگفته هايي كه ته دلش پنهان نشده!
كجاست مدينه ؟ ميپرسد دل غريبم وتو شايد ميگويي شهر سوزان مردمان ساده ! شهر نخل هاي پر خرما ، ....نه! شهر پيامبر ! اما دلم نميپذيرد تعريف ساده تورا ! چه ، غربتش را كجا معنا كردي تو؟ تو كجا گفتي مدينه يعني عشق ...تو كجا گفتي مدينه يعني كوچه هاي بني هاشم ؟ ...تو كجا نشانم دادي آن خانه ي رويايي را كه مركز همه خوبي هاي عالم بود. خانه اي كوچك ته كوچه عشق !
بگذار با خودت نجوا كنم مدينه ! بيا يك بار تاريخ را برايم مرور كن ! مدينه از اول شروع كن ! از آن هجرت رويايي بگو مدينه ! از حضور پيامبري بگو كه نور وروشنايي را برايت هديه آورد. بگو برايم كه چه شاد شدي آن زمان كه بين مردمانت پيوند برابري وبرادري برقرار شد ! بگو ! بازهم از معرفت مردمانت بگو...
از روزگار غمت بگو مدينه ! از شهداي احد...نه كمي عقب تر ! از رشادت علي در بدر برايم بگو ! از راز پنهان در (( لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار)). بگو چرا فقط علي مرد مبارزه در ميدان بود.
كمي بخند مدينه ! از عشق برايم بگو ! از عشق علي ! از حيا وشرم علي براي درخواست همدمش زهرا ! معنا كن برايم لبخند رضايت زهرا و خوشحالي پيامبر را ! ....آن عروسي ساده ، آن پيوند آسماني را برايم معنا كن مدينه!
برايت ماجراي غدير را گفته اند؟ پس توهم برايم بگو . بگو از راز دستي كه به نشانه ولايت بالا برده شد. بگو عهد كردن يعني چه ؟ برايم پايبندي به عهد را معنا كن !
از روزهاي بيماري پيامبر بگو. از اشك هاي پنهان زهرا دور از چشم بابا ! و از آن رازي بگو كه بابا در گوش دختر گفت و چهره دختر گل انداخت ! بگو پيوند بابا ودختر ناگسستني است ! بگو دختر طاقت درد بابا را ندارد!
چه شد مدينه ؟ سر به زير شدي ؟ حتما ياد سقيفه افتادي؟ ياد نامردي ، ياد بد عهدي ! حق داري مدينه ! درد آور است ! چه كشيدي وقتي ديدي علي را كه وجودش وقف اسلام بود كنار زدند! ته دلت چه بود وقتي همسر زهرا ، صاحب ذوالفقار و جانشين پيامبر را از حق ولايت محروم كردند. ميدانم. درد آورتر وقتي بود كه سكوت علي را براي حفظ اسلام ديدي ! ........چه كشيدي تو مدينه !
بغض گلويت را رها كن ! بگو وقتي زهرا را نامردان روزگار تحقير كردند، وقتي فدك را غصب كردند، علي چه كشيد. ....ميگريي مدينه ؟! ياد سيلي بر گونه زهرا افتادي؟ هق هق گريه ات را ميشنوم ! ياد در و ديوار...واي مدينه ، چه كشيد زهرا...نه ! چه كشيد مولا ! ....چه كشيد در وديوار كه آه زهرا را پنهان كرد در سينه اش !
مدينه...غربت...عشق...چه سخت است باز گو كردن هجران فاطمه ! ميدانم مدينه ! طاقت از كف ربودي ! چه دل پري داري ! ولي باز هم برايم بگو...بگو از شب آخر زهرا...بگو از وداع علي...زينب...حسن..حسين...! بگو علي طاقت دوري هم راز و هم سفرش را ندارد. بگو چه طور زهرا را قسم به همراهي داد! ....برايم معنا كن اشك هاي فرزندان زهرا را ! بگو ..فرياد بزن كه زينب بي مادر چه كند؟
زهرا هم رفت مدينه ! ...دلت حتما تنگ اوست ، ميدانم . دلت تنگ نجواهاي شبانه زهراست، ميدانم ! چه كشيد مولا شب آخر ! وصيت زهرا چه مسئوليتي گذاشت بر شانه اش ! بگو مدينه چطوربا آن پيكر آسماني شبانه در كوچه هايت وداع كردي ! بگو ! از اشك هاي فرو خورده فرزندان زهرا بگو....
ساكت شدي؟ خسته اي مدينه ؟ دلت را آتش زدم ؟ سوزاندم؟ تاريخ است اينها همه و من مانده ام تو چطور اين همه درد و غم و رنج را در سينه ات پنهان كردي ! چه صبري داري تو !
............وچه حسادتي ميكنم من به تو ! كه تو آگاهي از قبر زهرا ومن ...خوش به حالت ! چه لياقتي ! عجب رازي در سينه داري !
مي مانم تا بيايد مهدي وبگويد نشان زهرا را .......
اي بي نشانه اي،كه خدا را نشانه اي
زهراي پـــــاك،اي غم زيبــــاي دلنشين هر سو نشان توست،ولي بي نشانه اي
تو خواندني تريــــــن غزل جـــــاودانه اي !
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان
بر گرفته از سایت رسانیک
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 18:15 توسط امین
|
پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385 12:1 توسط امین
|
غیرت و غرور و عشق
فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 18:53 توسط امین
|