|
یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر، ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ / گیر کرده بود / او نشست و باز هم نشست / روزها یکی یکی / از کنار او گذشت ... + نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 10:37 توسط امین |
تلفن زنگ خورد. گنگ خواب دیده گوشی را برداشت. هتلدار گفت: می خواستم بیدارتان کنم، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده. گنگ خواب دیده با عصبانیت گوشی را کوبید و گفت: نمی خواهم بیدارم کنید. با چه زبانی بگویم نمی خواهم بیدارم کنید. از این شوخی قیامت هم دیگر خسته شدم. تلفن اتاق زنگ خورد. "لولی بربط زن" گوشی را برداشت. هتلدار گفت: می خواستم بیدارتان کنم، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده است. لولی بربط زن بلند شد و چمدانش را باز کرد و رفت کنار پنجره و دید که خورشید طلوع کرده است. دید که غنچه بسته شب پیش... + نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 10:22 توسط امین |
فكر كن از اين ديوارها خسته شده باشى، از اين كه مدام سرت مىخورد به محدودههاى تنگ خودت. به ديوارهايى كه گاهى خشتهايش را خودت آوردهاى. فكر كن دلت هواى آزادى كرده باشد، نه آن آزادى كه فقط مجسمهاى است و به درد سخنرانى و شعار و بيانيّه مىخورد. يك جور آزادى بىحد و حصر، كه بتوانى دست هات را از دو طرف باز بازكنى، سرت را بگيرى بالاى بالا و با هيچ سقفى تصادم نكنى. پاهات در بىوزنى روى سيّالى قرار بگيرند نه زمين سخت و غير قابل گذر. رهاى رها. نه اصلاً به يك چيز ديگر فكر كن. فكر كن دلت از رنگها گرفته باشد، از رياها، تظاهرها، چهرههاى پشت رنگها. دلت بىرنگى بخواهد، فضاى شفاف سفيد يا بىرنگ. فكر كن يك حال غير منطقى بهت دست داده باشد كه هر استدلالى حوصلهات را سر ببرد. دلت بخواهد مثل بچّهها پات را بزنى زمين و داد بزنى كه من «اين» را مىخواهم. و منظورت از «اين» خدايى باشد كه همين نزديكى است. يكدفعه ميانهات با خداى دور استدلاليّون بهم خورده باشد. آنها به تو مىگويند «عزيزم! ببين! همان طور كه اين پنكه كار مىكند، يعنى نيرويى هست كه اين پرهها را مىچرخاند. پس ببين جهان به اين بزرگى...، پس حتماً خدايى...»فكر كن يك جورهايى حوصلهات از اين حرفها سررفته باشد. دلت بخواهد لمسش كنى. مثل بچههايى كه دوست دارند برق توى سيم راه هم تجربه كنند. دلت هواى خدايى را كرده باشد كه مىشود سرگذاشت روى شانهاش و غربت سالهاى هبوط را گريست. خدايى كه بشود چنگ زد به لباسش و التماس كرد. خدايى كه بغل باز مىكند تا در آغوشت بگيرد. حتى صدايت مىكند «سارعوا الى مغفرةٍ من ربّكم...» خدايى كه مىشود دورش چرخيد و مثل چوپان داستان موسى و شبان بهش گفت «الهى دورت بگردم» بابا زور كه نيست! من الان يك جورىام كه دلم نمىخواهد خدايم پشت سلسله علّت و معلولها، ته يك رشته دور و دراز ايستاده باشد. مىخواهم همين كنار باشد. دم دست. نمىخواهم اول به يك عالمه كهكشان و منظومه و آسمان فكر كنم و بعد نتيجه بگيرم كه او بالاى سرهمهشان ايستاده. خدا به آن دورى براى استدلال خوب است. من الان تو حال ضد استدلالم. خوب حالا همه اينها را فكر كردى.حالا فكر كن خدا روى زمين خانه دارد. خدا روى زمين خانه دارد و خانهاش از جنس ديوار نيست. از جنس فضاى باز است. بيت عتيق. سرزمين آزادى. تجربه نوعى رهايى كه هيچ وقت نداشتهاى. حتى رهايى از خودت. خدا روى زمين خانه دارد. يك خانه ساده مكعبى. با هندسهاى ساده و عجيب. مىشود سرگذاشت روى شانههاى سنگى آن خانه و گريست. حس كرد كه صاحب خانه نزديك است. مىشود پرده خانه را گرفت، جورى كه انگار دامنش را گرفتهاى. خانه بىرنگى، خانه آزاد، خانه نزديك، بيت الله. حتى حسرتش هم شيرين است.
فاطمه شهيدي + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 2:5 توسط امین |
بهار ! پرده از عاشقی بردار بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود. زمين اما آرام و سنگين و صبور. + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 1:36 توسط امین |
|
| ||||||