|
سلام علیکم خیلی وقته که ۲ کلام خودم ننوشتم تو این وبلاگ به ۱۰۰۲ دلیل این امر امکان پذیر نبوده یا ... بیا ... ::توجه:: :: توجه:: اینجانب امین نعیم آبادی با ۱۸۳-۱۸۶ سانتی متر قد ( روایت ها مختلفه ) ، خود را برای خدمت زیر پرچم آماده می کنم ... از همه ، از همه ی همه حلالیت می طلبم اگر بار گران بودیم ، یا نبودیم ، رفتیم اگر نا مهربان و بد عنق و ... بودیم ، رفتیم بسه دیگه ... لوس بازی و بذار کنار ... مرد باید سربازی بره در زیر متنی و قرار میدم که که خوبه همه بخونن التماس دعا و خدا تنها تنهایی که در تنهایی تنهایم نگذاشت ------------------------------------------------------------------------ .:: شباهت های خدمت سربازی و ازدواج ::. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 11:5 توسط امین |
از جنگ بر می گردی،هیچ کس اما به استقبالت نمی آید. هیچ کس نمیداند که به جنگ رفته بودی.با شکوه ترین جنگها اما همین است. جنگی غریبانه ،جنگی تنها،جنگی بی سپاه و بی سلاح. خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد. نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی. نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است. خط های ساده ای که بر پیشانی ات اضافه می شود. و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود. آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد. آیینه ها اما دروغ می گویند.دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند،زیبایش می کند. جوانی بهایی ست که در ازای دستخط خدا می دهیم. دستخط خدا اما بیش از اینها می ارزد،کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد! عرفان نظرآهاری + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 10:21 توسط امین |
در این زمانه هیچكس خودش نیست كسی برای یك نفس خودش نیست همین دمی كه رفت و بازدم شد نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست همین هوا كه عین عشق پاك است گره كه خود با هوس خودش نیست خدای ما اگر كه در خود ماست كسی كه بیخداست، پس خودش نیست دلی كه گرد خویش میتند تار، اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست مگس، به هركجا، بهجز مگس نیست ولی عقاب در قفس، خودش نیست تو ای من، ای عقاب ِ بستهبالم اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست تو دستكم كمی شبیه خود باش در این جهان كه هیچكس خودش نیست تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست تمام شد، همین و بس: خودش نیست + نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 13:25 توسط امین |
سال نو بر همگان مبارک باد + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 18:35 توسط امین |
روزگاری رازِ زیبایی زنبقها را نمیدانستم! دستم به دستگیرهی دل سپردن نمیرسید! چشم چکامههایم ضعیف بود! پس با عینک ِ عشق به آسمان نگاه کردم! به باغ و بلوغ ِ بوسه و بیحصاری ِ آواز! به پولک ِ سرخ ماهی تنگ! به چهرهام در آینه ترکدار! نگاه کردم و دانستم! دانستم که جهان، کوچکتر از کره درس جغرافی دبستان است! دانستم که کلید ِ تمام قفلهای ناگشودهی دنیا، همه این سالها در جیب من بود و بیخبر بودم! دانستم که میشود با یک چوب کبریت، خورشید ِ عظیمی را در آسمان روشن کرد! دانستم که گذشتن از گناه ِ روزگار آسان است! بخشیدن ِ خشم ِ شعله بر پرِ پروانه و آمرزش ِ زنبورهای گزندهی عسل آسان است! حالا از پس همین عینک به زندگی نگاه میکنم! در پس همین عینک چشم به راه تو میمانم! در پس ِ همین عینک میگریم و روزی، در پس ِ همین عینک خواهم مرد! ای! قاریان ِ خاموش ِ گریههای من! دیگر از دوری ِ دستها و ستارهها زاری نکنید! من در تب و تاب این ترانههای تنهایی، به جای تمام شما گریه کردهام!؟ " یغما گلرویی " + نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 19:26 توسط امین |
|
| ||||||